او امروز جور دیگری است، از صبح مثل سایه دنبال من است، گویی بخواهد چیزی بگوید و هر بار منصرف شود. یک ماه پیش استخدامش کرده ام؛ البته قد و هیکل و
قیافه اش بود که استخدامش کرد. از همان لحظه که با برگه آگهی به دفترم پا گذاشت
می دانستم که او را استخدام خواهم کرد. بعد تر که دیپلمهای زبان و تایپ و منشی گری اش را دیدم به انتخاب خودم مطمئن شدم.
و او امروز جور دیگری است. صبح که وارد دفتر شدم به جای شرم همیشگی یک جور شیطنت، یک جور نگاه شرورِ بی پروا در نی نی چشمهایش نهفته بود؛ همان چشمهای زیبا که هر روز زمین را می نگریست، داشت وقیحانه پایین تنه من را می پایید و لبخنذی به لبش می نشاند.
او امروز کاملا جور دیگری است. هر چه فکر می کنم رابطه با منشی خلاف اصول اخلاق من است اما از طرفی این اوست که کار را دارد به آنجا می کشاند، نه من. هر چه به او فکر می کنم تصویر زنم هم کمرنگ و کمرنگ تر می شود، این اوست که دایم در ذهنم تصویر می شود، زیبا، لوند و سرکش...
از هر فرصتی برای اینکه به اتاقم بخوانمش استفاده می کنم و او هر بار که وارد
می شود نگاهش را به پایین تنه ام می دوزد و برق شیطنت و به زعم من خواهش در چشمانش می درخشد؛ همان دختر نجیب و با حیای یکماهه قبل...
غرق فکر و خیالات مگوی خودم هستم که رخصت رفتن می خواهد، هنوز ظهر هم نشده است. اینهم لابد بازی زنانه ای است، بگذار برود؛ فردا، فردا او مال من خواهد بود، همین جا، درهمین اتاق، روی همین کاناپه، زیر نور همین چراق رومیزی... در همه حالات او را با خودم تصور می کنم. در همه حالات به خصوص آنها که زنم دوست ندارد یا شرمش می آید؛ در همه حالات که حتی خودم هم شرمم می آید...
باید زودتر بروم، امروز کار به من حرام است. باید به خانه بروم، دوش آب سرد بگیرم و سعی کنم او را تا فردا به یاد نیاورم. اما مگر می شود؛ او امروز جور دیگری بود.
در راهرو ساختمان به رفیقم بر می خورم که به سمت دفترش می رود. چند کلمه بعدی و قهقهه رفیقم تمام روزم را به گند می کشاند:
خجالت بکش! با اون شورت صورتیت چرا زیپت بازه... الاغ!
.