تبليغاتX
کام تلخ
کام تلخ
کانمان سوخت ز بس تلخی دنیا دیدیم . . .
جمعه دوم آذر 1386
دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

از این باران بی امان که می بارد و می بارد و می بارد

از این کوهها، از این دشتها، از این دنیا که غبار غم بصورت نشسته دارد

از این مردمان که می آیند و می روند و هیچشان سودای کس نیست

از شما، از خودم، از همه دلم گرفته است

از شما دور خواهم شد

از شما که همه رنگید و ریا،

 که همه جورید و جفا

می روم

می روم تا شما بیدار خوابهایی ابدی باشید

که عمری در حسرت دیدن من چشم به راه دوزید

می روم تا تنها ترین مسافر تنهای دشت تنهایی باشم

من می روم و تا ابد صدای گامهایم بر خاطره شهرتان یادگار می ماند

من می روم...

من دارم می روم...

من می روم ها...

کسی چیزی نمی گوید؟...

هیچ کس؟...

می رما...

رفتما...

آه من می روم و ...

ای بابا من هی میگم دارم می رم، دارم می رم... اقلا یکی تخمش باشه...

هست؟...نیست؟...

خوب پس حال که چنین می باشد،

من نیزنمی روم تا جانتان از کانتان در آید

تخمم باد....

.

+ چنین نوشت به گاه 1:47 . امیر .