تبليغاتX
کام تلخ
کام تلخ
کانمان سوخت ز بس تلخی دنیا دیدیم . . .
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
به یاد هدایت

 

     این دکتر هم مثل تمامی آن دیگران است، خودخواه و نفهم. فکر می کند بیماری من هم مثل باقی این لگوریهایی است که مریضش هستند، یک بیماری جدی. بی شعور

نمی داند همه را منتر خودم کرده ام؛ با این دستک و دمبکی که برای خودم راه انداخته ام.

بی گاه می خوابم و بی گاه بیدار می شوم. همه فکر می کنند مریض شده ام. این کارها را در کتاب آن مردی خواندم که خودش را کشت، ولی من قصد خود کشی ندارم به هیچ وجه. من خودم را به مریضی زده ام که از دست این بی پدر به امان باشم؛ که اگر نه اینگونه کرده بودم، امروز مرده ام را باید دکتر و دوا می کردند. ولی مگر ول کن است. نمی دانم چه مرگش است، مردک سیری ندارد. آخر اگر همینطور ادامه بدهد هم مرا هم خودش را و هم آن طفلک معصوم را به کشتن می دهد. طفلکی مثلا به خانه بخت آمده است، مثلا قرار بوده خوشبخت باشد. فردا یکسال می شود از شب عروسی؛ بیچاره چه عذابی کشید آنشب؛ چه معرکه ای بود. من هم نفهم بودم و دل به این مردک سپرده بودم؛ نمی دانستم که همین قاتل جانم می شود...

ولی کور خوانده اند، همه شان کور خوانده اند. همه منتر منند. از خود الدنگش گرفته تا همه دکترها و رمالها و خاله خانباجی ها با آن نسخه های رنگ و وارنگشان. نمی گذارم بیش از این ملعبه ام کنند؛ نمی گذارم...

همه شان را به بازی گرفته ام، همه منتر منند، همه... *

 

*- بر گرفته از خاطرات یک دول.

.

+ چنین نوشت به گاه 0:46 . امیر .