تمام دنیاها را گشتم
تمام کوه ها و تمام دریاها را
تمام زمین را کاویدم
سنگ، سنگ
و خاک را غربال کردم
ذره، ذره
تمام عمر کاویدم و هیچ بدست نیاوردم
و باختم، عمری را که گذشت
و حقیقت روی از من نهان کرده بود
و من همچنان گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و ناگاه در لحظه مکث بین دوبار نفس کشیدن
حقیقت را در دور دست ترین
کناره آبهای گرم دریاها یافتم
که زیبا و رویایی، بر تخته سنگ ساحل غریب نشسته بود
آری،
من حقیقت را زیر سینه بند پتیاره ای یافتم؛
که متون فلسفی می نوشت
و موسیقی کلاسیک گوش می کرد
و در همان لحظه فهمیدم
همواره در دو قدمی حقیقت بوده ام
همه دختران حقیقت را زیر سینه بندشان نهان کرده اند
.