سرم را زیر آب می کنم و کمی خودم را نگه می دارم
طعم شامپاین کنار استخر چیز مزخرفی است؛ دلم ودکا می خواهد
یک طول دیگر شنا می کنم...
دخترک باز گیلاس مرا پر می کند و با یک ورقه ژانبون به طرفم می آید...
به سلامی اش می نوشم.
دست به کمرم می پیچاند و لب به لبم می گذارد...
دلم پیچ می زند. خودم را به هم می چلانم...
...
..
.
بلند، بلند با خودم می خندم و به سمت خانه گاز می دهم.
یاد قیافه اش که می افتم خنده ام می گیرد؛ گیلاسم را برای بار چندم پر کرده بود و بغلم کرده بود...
تقصیر خودش بود که مرا هی به خودش فشار داد...
ولی صحنه بالا آمدن حبابها و بعد قیافه اش که لب بر لبم داشت دیدنی بود...
.