از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد،
از همان دوشنبه شب كذايي كه همه تان مي دانيد...
امشب گويا بيست و چندم شهريور ماه است. دقيق نمي دانم، حساب روزها را گم كرده ام
ولي از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد؛
تا رمز و راز هايي كه بايد را فرا گرفتم، همين نيم ساعت پيش توانستم
همه چفت و بستها را باز كنم...
بالا خره خودم به دست خودم همين نيم ساعت پيش ممه بندش را،
چفت و بست ممه بندش را باز كردم...
..
.
اكنون او رفته است.
خودم روانه اش كرده ام.
لاكردار ممه هايش از مال خودم هم كوچكتر بود.
بايد رمز و راز شناختن ممه دانهاي ابري را فرا بگيرم، چند ماه عمرم هدر شد.
.