گام که بر می داری تا دور دستها کوه و دشت
سر بر می آرند که آخرین آیت پروردگار را
بنگرند بر روی زمین
می پندارم که کوه و دشت را به زیبایی ِ
آخرین آیت آفریدگار چه کار
همانها که امانت ازلی را به دوش چون منی
انداختند
و من وارث این امانتم
و چه زیباست وارث امانت ازل بودن
که از ازل دل در گرو وهمی موهوم ببندی
که تو نه وهمی و نه موهوم
و پنداری که از ازل بوده ای
ای آیت زیبای زندگی
. . .
ببین چه رمانتیک شدم
ببین...
ببین
نه جون من ببین؟
حال کردی؟
خوب حالا خودت اینو باز کن، من هیچوقت
نتونستم چفت و بست این ممه بندتو باز کنم ...
.