تبليغاتX
کام تلخ
کام تلخ
کانمان سوخت ز بس تلخی دنیا دیدیم . . .
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
آنک کدام دست...


بر آستان کدامین نگاه بیاسایم

که تن فرسوده ترین مردمان دنیایم

آنک طلوع کدامین ستاره نوید صبح خواهد داد

دیر گاهی است شب در دشت چشمانم لانه کرده است

و طلعت رخسار هیچ غریبه ای را مجال نزدیکتر شدن نیست

و من آویخته ام،

و کسی با من نیست

گویی تنها من، همزاد دیرباز خود باشم

و روز را چشمی به انتظار ندارم

که دیرگاهی است خورشید آشنایی در نزدیکی

درخشیدن نگرفته است

که این خسته خاطر را

به گرمی نیم نگاهی آتش به جان بیافروزد

و درون بسان تفتیده چالهای هیزم گران کهن می سوزد

وای به روزی که کسی دستی بر این داغ گذارد

که می سوزاندش شعله ام، روزگار

و من اینگونه ام

آویخته بر جایی

و گردگون، بسان نیمه ماهی بر آسمان... *

...

 

 

*- برگی از دفتر خاطرات یک تک ممه تنها.

+ چنین نوشت به گاه 13:21 . امیر .