بر آستان
کدامین نگاه بیاسایم
که تن فرسوده
ترین مردمان دنیایم
آنک طلوع
کدامین ستاره نوید صبح خواهد داد
دیر گاهی است
شب در دشت چشمانم لانه کرده است
و طلعت رخسار
هیچ غریبه ای را مجال نزدیکتر شدن نیست
و من آویخته
ام،
و کسی با من
نیست
گویی تنها
من، همزاد دیرباز خود باشم
و روز را
چشمی به انتظار ندارم
که دیرگاهی
است خورشید آشنایی در نزدیکی
درخشیدن
نگرفته است
که این خسته
خاطر را
به گرمی نیم
نگاهی آتش به جان بیافروزد
و درون بسان
تفتیده چالهای هیزم گران کهن می سوزد
وای به روزی
که کسی دستی بر این داغ گذارد
که می
سوزاندش شعله ام، روزگار
و من اینگونه
ام
آویخته بر
جایی
و گردگون، بسان نیمه ماهی بر آسمان... *
...
*- برگی از
دفتر خاطرات یک تک ممه تنها.