هر عاشقی از معشوق به چیزی خوش بود
مجنون از لیلی به سویی
و فرهاد از شیرین به کویی
وامق از عذرا نامی می طلبید
و خسرو از شیرین، کامی
رومئو به ژولیت زنده بود
و تریسدان به ایزولد
و من...
و من تنها از تو یک چیز می خواستم
من که از عشق تو دیوانه ترین بودم
من که در کوی تو سرگشته ترین بودم
من...
تنها از تو می خواستم
که صبح ها، بگذاری من کمی بخوابم
و خودت به آژانس تلفن کنی
قبل از آنکه زنم از شیفت شب برگردد.
.