افریقا مهد
تمدن جهان بود و آتلانتیس مهد تکنولوژی. افریقا انواع حیوانات را به آتلانتیس صادر
می کرد و از آنطرف هسته های تکنولوژیک وارد می شد. کار تجارت حیوان رونق بسیاری
داشت.
ناخدا یک
کشتی دیگر بار زد، همه رقم حیوان بود، جفت، جفت.
با خودش عهد
کرد که در سفر بعدی دو سه جور دایناسور هم همراه ببرد؛ قاره جدید تشنه این حیوانات
عظیم بود...
در بارگاه
کبریا همه چیز به هم ریخته بود. خود باریتعالی دو سه روز به زیارت بقاع متبرکه
رفته بود، با کارت سوخت قرضی...
اسرافیل در
اتاق فرمان نشسته بود و در این دو روزه دکمه و کلیدی نبود که امتحان نکرده بود؛ می
خواست کانی از این مردمان نافرمان بدرّد که در هیچ عذاب الهی ندیده باشند. می خواست
همه را بیچاره کند به تقاص اینکه آدمهای عوضی یک چیزی میان پاهایشان داشتند که
ملکهای مقرب نداشتند. به تقاص اینکه آدمها دایم به جای عبادت و بندگی حضرت، داشتند
با آن چیز مسخره شان ور می رفتند. به تقاص اینکه آدمها به هم یواشکی ماچ می
فرستادند؛ کاری که در بارگاه کبریا به شدت منع شده بود...
اسرافیل دلش
می خواست همه آدمها را ریز، ریز کند. همه جور کلیدهای فرمان عذاب را امتحان کرده
بود ولی هیچکدام درست و حسابی کار نمی کرد. خداوند زیادی مهربان بود، عذابها به
بازی بیشتر شبیه بودند دیگر اینکه میز فرمان زیادی دکمه داشت و اسرافیل را گیج می
کرد...
ناخدا همه
حیوانات را شمرد، از هر حیوانی که در بازار بود یک جفت با خود داشت...
اسرافیل بالاخره
دکمه زنگ زده ای را که کار نمی کرد راه انداخت، روغن کاری کرد و سیمش را که قطع
شده بود دوباره سر جای خودش پیچید و ...
همه دنیا را
آب گرفته بود. توفانی بود که از همه توفانها بزرگتر بود حتی از توفان "کاترینا"...
اسرافیل نام این توفان را توفان "اقدس" گذاشت...
ناخدا باکش
نبود، از این توفانها صد بار دیده بود؛ این بار ولی موج بود و موج، رعد بود و رعد،
باد بود و توفان بود و باران و سیل و ساحلی که هر چه می رفت، نمی یافت...
در بارگاه کبریا اوضاع عجیب خراب بود؛ همه
چراغهای هشدار دهنده روشن بودند و آژیرها یکصدا وق می زدند و خود حضرت حق هم معلوم
نبود کدام گوری مشغول کدام لگوری ای شده بود...
...
راه حل را
جبرئیل پیدا کرد...
هیئت مذاکره
به سرپرستی جبرئیل با ناخدا که داشت توتون می جوید وارد بحث شده بودند و او از سر
حرف خود پایین نمی آمد. مردک دایم الخمر برای همه ملکهای مقرب خط و نشان می کشید...
بالاخره
مذاکرات به نفع ناخدا پایان یافت.
ملکهای مقرب
شاد و خندان به بارگاه کبریا برگشتند.
جبرئیل دیکته
می کرد و منشیها می نوشتند: حضرت نوح به فرمان خدا...
...