ظهر بود
گرسنه بودم
رستورانهای میدان انقلاب زیادی شلوغ بودند
با پول غذا کتاب خریدم
کتابهای کتابفروشی زیاد بودند
خیلی زیاد
چند تایی سپید چند تایی سیاه
قسمت کتابهای شعر خلوت تر بود
کتابی خریدم از کسی که نمیشناختم
همه کتاب پر بود از ترانه های بی سر وته
زیاد، شلوغ، درهم و بر هم و حتی زشت
فقط یک نوشته خوب آخر کتاب بود
که با اشتها خواندم:
پایان
عصر شده بود
گرسنه بودم
کتاب را بستم
نیمرو خوردم.
پ.ن: و در این متن از دول خبری نبود.
پ.ن۲: اصلا برید رد کارهاتون من خودم کار دارم.
.