از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد،
از همان دوشنبه شب كذايي كه همه تان مي دانيد...
امشب گويا بيست و چندم شهريور ماه است. دقيق نمي دانم، حساب روزها را گم كرده ام
ولي از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد؛
تا رمز و راز هايي كه بايد را فرا گرفتم، همين نيم ساعت پيش توانستم
همه چفت و بستها را باز كنم...
بالا خره خودم به دست خودم همين نيم ساعت پيش ممه بندش را،
چفت و بست ممه بندش را باز كردم...
..
.
اكنون او رفته است.
خودم روانه اش كرده ام.
لاكردار ممه هايش از مال خودم هم كوچكتر بود.
بايد رمز و راز شناختن ممه دانهاي ابري را فرا بگيرم، چند ماه عمرم هدر شد.
.
گام که بر می داری تا دور دستها کوه و دشت
سر بر می آرند که آخرین آیت پروردگار را
بنگرند بر روی زمین
می پندارم که کوه و دشت را به زیبایی ِ
آخرین آیت آفریدگار چه کار
همانها که امانت ازلی را به دوش چون منی
انداختند
و من وارث این امانتم
و چه زیباست وارث امانت ازل بودن
که از ازل دل در گرو وهمی موهوم ببندی
که تو نه وهمی و نه موهوم
و پنداری که از ازل بوده ای
ای آیت زیبای زندگی
. . .
ببین چه رمانتیک شدم
ببین...
ببین
نه جون من ببین؟
حال کردی؟
خوب حالا خودت اینو باز کن، من هیچوقت
نتونستم چفت و بست این ممه بندتو باز کنم ...
.
رود می خروشد
از میان
کوهستانهایی سخت
و آب رنگ خاک را با خود همراه کرده است
بر تختی
می نشینیم بر کناره رود
بوی رود می آید و باد
می پندارم که از این بالاترَک رود مهربان
است
از
سر بالایی کنار تخت جفتی بالا می کشند
و تو می خندی
به جفتی که از جفت گیری
کنار رود خروشان می
آیند
به هر کجا
که رو می کنی
می
فهمی کجا نشسته ای
بر تختی، کنار رودی
که می خروشد
اینرا تابلوهای دور و نزدیک فریاد می کنند
نمی گذارند
در حظ بودن
کنار رودی
که خاک را
با خود همراه کرده است
و می خروشد
غرق
شوی
همه جا اسامی یکسان به زبانهای مختلف
غافلگیرت می کنند
و تو می خندی
و جهان می
خندد
شاید به
خاطره جفتی که از سر بالایی کنار تخت
بالا می کشند
همان جفتی که از جفت گیری موهومشان
کنار رود خروشان می آیند.
ما هر دو هم زمان رو بر می گردانیم
تا آنها ما
را نبینند
فکر می کنیم شاید شرمشان بیاید
از
این که در تمام مدت ما اینجا نشسته بودیم
از
اینکه همه آن اصوات و ناله ها را شنیده ایم
از
اینکه سایه های بهم آمیخته شان را دیده ایم
می
دانیم شرمشان می آید و رو بر می گردانیم
هر دو، هم زمان رو بر
می گردانیم
به ما می رسند
مرد دارد زیپ شلوارش را بالا می کشد
و زن
سینه بندش را جابجا می کند
شرممان
می آید
از
اینکه ما را به تخمشان هم حساب نکرده اند
شرممان
می آید...
.
اینجا را همه
می شناسند
اینجا را همه
می دانند
اینجا همه می
آیند، همه می روند
دیوارها همه
تا نیمه نم کشیده اند
و یادگاریها،
یادگاریها انگار تمامی ندارند
و فحشها و
فحشها
و درب را
زنگار زمان ضایع کرده است
و مشام را
بوی همیشگی
آی فضلای
لایق قرون و اعصار!
های زعمای
شامخ زمان و ادوار!
آه...
چاره ای
نیست...
اینجا هیچ کس نشسته نمی شاشد...
.
باران می آید
همه جا را
بوی نم برداشته است
به خانه می
روم از راه هر روزه
زنها هم همه
زیر باران می آیند
زنها زیر
باران با هیچ کس نمی خوابند
باید شعرها
را تغییر داد
جور دیگر
باید باشد
زیر باران
باید رفت
زیر باران
باز هم باید رفت
زیر باران
آنقدر باید رفت تا جان از کان بدر شود
شهر را بوی
باران و زن و سهراب برداشته است
شرط می بندم
سهراب زیر باران با هیچ زنی نخوابیده است
یا اگر
خوابیده؛ هر کدام در اتاقی جدا بوده اند
هیچ کس را
ندارم تا زیر باران با او بروم
زنها همگی در
خانه خوابیده اند
همه دارند
سرشان را می شویند
با شامپو
گــُه رنگ
باید امشب
زیر باران با یکی بخوابم
با هر کس که
شد
با هر زنی که
شد
می خواهم هر
جایی شوم
هر جایی که بشود
باران می آید
و من عموما
#@$ شعر می گویم
و از آن بالا
به شدت کفتر می آیه...
.
بر آستان
کدامین نگاه بیاسایم
که تن فرسوده
ترین مردمان دنیایم
آنک طلوع
کدامین ستاره نوید صبح خواهد داد
دیر گاهی است
شب در دشت چشمانم لانه کرده است
و طلعت رخسار
هیچ غریبه ای را مجال نزدیکتر شدن نیست
و من آویخته
ام،
و کسی با من
نیست
گویی تنها
من، همزاد دیرباز خود باشم
و روز را
چشمی به انتظار ندارم
که دیرگاهی
است خورشید آشنایی در نزدیکی
درخشیدن
نگرفته است
که این خسته
خاطر را
به گرمی نیم
نگاهی آتش به جان بیافروزد
و درون بسان
تفتیده چالهای هیزم گران کهن می سوزد
وای به روزی
که کسی دستی بر این داغ گذارد
که می
سوزاندش شعله ام، روزگار
و من اینگونه
ام
آویخته بر
جایی
و گردگون، بسان نیمه ماهی بر آسمان... *
...
*- برگی از
دفتر خاطرات یک تک ممه تنها.
هر عاشقی از معشوق به چیزی خوش بود
مجنون از لیلی به سویی
و فرهاد از شیرین به کویی
وامق از عذرا نامی می طلبید
و خسرو از شیرین، کامی
رومئو به ژولیت زنده بود
و تریسدان به ایزولد
و من...
و من تنها از تو یک چیز می خواستم
من که از عشق تو دیوانه ترین بودم
من که در کوی تو سرگشته ترین بودم
من...
تنها از تو می خواستم
که صبح ها، بگذاری من کمی بخوابم
و خودت به آژانس تلفن کنی
قبل از آنکه زنم از شیفت شب برگردد.
.
بیا با هم در
غبارها گم شویم
و به دورها
یی برویم که ما باشیم و نه هیچ کس دیگری
بیا در
غبارها گم شویم...
و در آن دوردست
ها
تو لباسهایت
را در آوری
به سینه بندت
که برسی
من
بادکنکهایی را که آن زیر پنهان کرده ای با ناخن بترکانم
و تو سرم جیغ
بزنی
و در عوض
ناخنهایم را یکی، یکی با انبردست بکشی
و من از ترس
جانم بادکنکهای جدیدی برایت باد کنم
از انواع خوب
خارجی
بزرگتر از
قبلیها
از جنس مرغوب
که آنتی ناخن باشد و ضد خش
و تو شاد
بشوی
و خودت،
به خواست
خودت،
باقی
لباسهایت را هم در آوری...
.
افریقا مهد
تمدن جهان بود و آتلانتیس مهد تکنولوژی. افریقا انواع حیوانات را به آتلانتیس صادر
می کرد و از آنطرف هسته های تکنولوژیک وارد می شد. کار تجارت حیوان رونق بسیاری
داشت.
ناخدا یک
کشتی دیگر بار زد، همه رقم حیوان بود، جفت، جفت.
با خودش عهد
کرد که در سفر بعدی دو سه جور دایناسور هم همراه ببرد؛ قاره جدید تشنه این حیوانات
عظیم بود...
در بارگاه
کبریا همه چیز به هم ریخته بود. خود باریتعالی دو سه روز به زیارت بقاع متبرکه
رفته بود، با کارت سوخت قرضی...
اسرافیل در
اتاق فرمان نشسته بود و در این دو روزه دکمه و کلیدی نبود که امتحان نکرده بود؛ می
خواست کانی از این مردمان نافرمان بدرّد که در هیچ عذاب الهی ندیده باشند. می خواست
همه را بیچاره کند به تقاص اینکه آدمهای عوضی یک چیزی میان پاهایشان داشتند که
ملکهای مقرب نداشتند. به تقاص اینکه آدمها دایم به جای عبادت و بندگی حضرت، داشتند
با آن چیز مسخره شان ور می رفتند. به تقاص اینکه آدمها به هم یواشکی ماچ می
فرستادند؛ کاری که در بارگاه کبریا به شدت منع شده بود...
اسرافیل دلش
می خواست همه آدمها را ریز، ریز کند. همه جور کلیدهای فرمان عذاب را امتحان کرده
بود ولی هیچکدام درست و حسابی کار نمی کرد. خداوند زیادی مهربان بود، عذابها به
بازی بیشتر شبیه بودند دیگر اینکه میز فرمان زیادی دکمه داشت و اسرافیل را گیج می
کرد...
ناخدا همه
حیوانات را شمرد، از هر حیوانی که در بازار بود یک جفت با خود داشت...
اسرافیل بالاخره
دکمه زنگ زده ای را که کار نمی کرد راه انداخت، روغن کاری کرد و سیمش را که قطع
شده بود دوباره سر جای خودش پیچید و ...
همه دنیا را
آب گرفته بود. توفانی بود که از همه توفانها بزرگتر بود حتی از توفان "کاترینا"...
اسرافیل نام این توفان را توفان "اقدس" گذاشت...
ناخدا باکش
نبود، از این توفانها صد بار دیده بود؛ این بار ولی موج بود و موج، رعد بود و رعد،
باد بود و توفان بود و باران و سیل و ساحلی که هر چه می رفت، نمی یافت...
در بارگاه کبریا اوضاع عجیب خراب بود؛ همه
چراغهای هشدار دهنده روشن بودند و آژیرها یکصدا وق می زدند و خود حضرت حق هم معلوم
نبود کدام گوری مشغول کدام لگوری ای شده بود...
...
راه حل را
جبرئیل پیدا کرد...
هیئت مذاکره
به سرپرستی جبرئیل با ناخدا که داشت توتون می جوید وارد بحث شده بودند و او از سر
حرف خود پایین نمی آمد. مردک دایم الخمر برای همه ملکهای مقرب خط و نشان می کشید...
بالاخره
مذاکرات به نفع ناخدا پایان یافت.
ملکهای مقرب
شاد و خندان به بارگاه کبریا برگشتند.
جبرئیل دیکته
می کرد و منشیها می نوشتند: حضرت نوح به فرمان خدا...
...
ظهر بود
گرسنه بودم
رستورانهای میدان انقلاب زیادی شلوغ بودند
با پول غذا کتاب خریدم
کتابهای کتابفروشی زیاد بودند
خیلی زیاد
چند تایی سپید چند تایی سیاه
قسمت کتابهای شعر خلوت تر بود
کتابی خریدم از کسی که نمیشناختم
همه کتاب پر بود از ترانه های بی سر وته
زیاد، شلوغ، درهم و بر هم و حتی زشت
فقط یک نوشته خوب آخر کتاب بود
که با اشتها خواندم:
پایان
عصر شده بود
گرسنه بودم
کتاب را بستم
نیمرو خوردم.
پ.ن: و در این متن از دول خبری نبود.
پ.ن۲: اصلا برید رد کارهاتون من خودم کار دارم.
.
در دام آدمی که افتادی
مهم نیست که پلنگ باشی یا آهو
مهم اینست که تفنگ داشته باشی...
.
رابطه من با خدا یک رابطه عمیق است
یک رابطه زیبا
هر دو...
یعنی من و خدا هر دو مان با هم رابطه ای داریم
یک رابطه خیلی اساسی
یک رابطه مهم...
هر دو هم می دانیم
هر دو هم می دانیم که دیگری هم می داند
و این خیلی خوب است
تکلیفمان روشن است
هر دو مان هم می دانیم
رابطه من با خدا خیلی، خیلی زیباست
راستش شما که غریبه نیستید
من و خدا هیچ کدام دیگری را به تخممان هم حساب نمی کنیم...
.
همه شان متهمند. به فکل کراواتشان نگاه نکنید. به بحثهای روشنفکریشان گوش ندهید. به کلمه های غریبشان، به اصطلاحات قلنبه، سلنبه و به سیاست کلامشان نیست؛ همه شان متهمند.
آقای قاضی با شکم بر آمده اش و دستمال گردن زربفتی که گردن کلفتش را پنهان کرده است، آقای دادستان با عینک دسته شاخی و نگاه سنگین، آقای وزیر با آنهمه کبکبه و دبدبه اش و محافظین درشتش، متهمند. این دو، سه وکیل مشهور هم متهمند؛ هم اولی با کت و شلوار شیکش هم آنیکی با همه کتابهایی که ادعا می کند نوشته است و هم دیگری با آن القاب اشرافی اش.به ادا و اطوار متجدد و اشرافیشان نیست، به خودنویسهای طلا و لباسهای فاخر، به هیچ کدام از اینها نیست؛ اینها همه متهمند.
هر چقدر هم ادعای بی گناهی داشته باشند، هر چقدر هم ادا در آورند؛ یک نگاه به قیافه شان بکنید؛ معلوم می شود که همه متهمند. خودشان نیک می دانند. همه صورتشان را در هم کشیده اند و سعی می کنند لبخند بزنند. ولی از سر و رویشان ناراحتی می بارد.
همه شان متهمند و خودشان هم می دانند. و یکی شان حداقل مجرم است. آری یکی از بین اینها لاجرم مجرم است و اینرا همه شان می دانند: یکی این وسط به آرامی گوزیده است و همه شان زیر دماغشان اینرا حس کرده اند.
.
او امروز جور دیگری است، از صبح مثل سایه دنبال من است، گویی بخواهد چیزی بگوید و هر بار منصرف شود. یک ماه پیش استخدامش کرده ام؛ البته قد و هیکل و
قیافه اش بود که استخدامش کرد. از همان لحظه که با برگه آگهی به دفترم پا گذاشت
می دانستم که او را استخدام خواهم کرد. بعد تر که دیپلمهای زبان و تایپ و منشی گری اش را دیدم به انتخاب خودم مطمئن شدم.
و او امروز جور دیگری است. صبح که وارد دفتر شدم به جای شرم همیشگی یک جور شیطنت، یک جور نگاه شرورِ بی پروا در نی نی چشمهایش نهفته بود؛ همان چشمهای زیبا که هر روز زمین را می نگریست، داشت وقیحانه پایین تنه من را می پایید و لبخنذی به لبش می نشاند.
او امروز کاملا جور دیگری است. هر چه فکر می کنم رابطه با منشی خلاف اصول اخلاق من است اما از طرفی این اوست که کار را دارد به آنجا می کشاند، نه من. هر چه به او فکر می کنم تصویر زنم هم کمرنگ و کمرنگ تر می شود، این اوست که دایم در ذهنم تصویر می شود، زیبا، لوند و سرکش...
از هر فرصتی برای اینکه به اتاقم بخوانمش استفاده می کنم و او هر بار که وارد
می شود نگاهش را به پایین تنه ام می دوزد و برق شیطنت و به زعم من خواهش در چشمانش می درخشد؛ همان دختر نجیب و با حیای یکماهه قبل...
غرق فکر و خیالات مگوی خودم هستم که رخصت رفتن می خواهد، هنوز ظهر هم نشده است. اینهم لابد بازی زنانه ای است، بگذار برود؛ فردا، فردا او مال من خواهد بود، همین جا، درهمین اتاق، روی همین کاناپه، زیر نور همین چراق رومیزی... در همه حالات او را با خودم تصور می کنم. در همه حالات به خصوص آنها که زنم دوست ندارد یا شرمش می آید؛ در همه حالات که حتی خودم هم شرمم می آید...
باید زودتر بروم، امروز کار به من حرام است. باید به خانه بروم، دوش آب سرد بگیرم و سعی کنم او را تا فردا به یاد نیاورم. اما مگر می شود؛ او امروز جور دیگری بود.
در راهرو ساختمان به رفیقم بر می خورم که به سمت دفترش می رود. چند کلمه بعدی و قهقهه رفیقم تمام روزم را به گند می کشاند:
خجالت بکش! با اون شورت صورتیت چرا زیپت بازه... الاغ!
.
دلم گرفته
است
از این باران
بی امان که می بارد و می بارد و می بارد
از این
کوهها، از این دشتها، از این دنیا که غبار غم بصورت نشسته دارد
از این
مردمان که می آیند و می روند و هیچشان سودای کس نیست
از شما، از
خودم، از همه دلم گرفته است
از شما دور
خواهم شد
از شما که
همه رنگید و ریا،
که همه جورید و جفا
می روم
می روم تا
شما بیدار خوابهایی ابدی باشید
که عمری در
حسرت دیدن من چشم به راه دوزید
می روم تا
تنها ترین مسافر تنهای دشت تنهایی باشم
من می روم و
تا ابد صدای گامهایم بر خاطره شهرتان یادگار می ماند
من می روم...
من دارم می
روم...
من می روم
ها...
کسی چیزی نمی
گوید؟...
هیچ کس؟...
می رما...
رفتما...
آه من می روم
و ...
ای بابا من
هی میگم دارم می رم، دارم می رم... اقلا یکی تخمش باشه...
هست؟...نیست؟...
خوب پس حال
که چنین می باشد،
من نیزنمی روم تا جانتان از کانتان در آید
تخمم باد....
.
و انسان خدای خویش را آفرید
و او را عبادت نمود
او را غذا داد
و مگسها را از عورتینش پراند
و به سر انگشت بندگی نوازشش کرد؛
سرش را جورید
و شپشهایش سترد
و دست آخر خدا
همه را به تقاص کار ناکرده جوانکی نو به جوانکی نو
در آتش حسد و جور خاکستر کرد
و دیگر گوسفند و گرگ و انسانی نماند
و خدا را هم مگس و شپش کور کرد و کشت...
پ.ن: و در اینجا ما با افتخار یک پست نوشتیم که فلسفی بود، الهی بود، کوبنده بود، خیلی خوب بود و...
و ما با افتخار نامی از دول در این پست نبردیم...
.
بسان جنگجویان افسانه های کهن راه می پیمودیم
راهی دشوار و پر خطر
و همه بدین ایمان بودیم :
همه برای یکی، یکی برای همه
نفر در نفر و صف در صف به پیش می رفتیم
با سرودی بر لب و امیدی بر دل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا کدامین را بر گزیند شاهزاده خانم شیرین بخت
تا کدامینمان در این سفر پیروز باشیم
که تنها یکی را رخصت وصال بود
تنها یکی از میان صدها هزار
همه برای یکی، یکی برای همه
و به این امید راه می پیمودیم
و من راه برشان بودم
راهی دشوار بود و خطر در کمین
به امید یافتن شاهزاده خانم
و نوشیدن شربت وصل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا طلیعه لشکر را دیدم که زمینگیر شد
راهی به پیشمان نبود
امید ها در دلها خشکید
و کسی را یارای گریز نبود
و مرگ در نزدیکی بود
مَردَک به همه مان خیانت کرده بود
همه مان به گــُه نشسته بودیم
ما لشکر اسپرمها.
.
عاشقم بودی
اینرا به سادگی
با تمام وجود می دانستم
از طرز نگاهت
رنگ کلامت
طعم بوسه هایت
تو به سادگی عاشقم بودی
و من به سادگی نمی دانستم، چرا
تا روزی که پرسیدمت
و تو به سادگی پاسخم دادی
گفتی :
آری، عاشقت هستم
پرسیدمت :
عاشق چه ام شده ای، بانو
به امید هر پاسخی بودم
که عاشق رویم شده ای
که عاشق جانم شده ای
که عاشق فکرم شده ای
که عاشق روحم شده ای
که عاشق ...
و تو چشم در چشمم دوختی
و به سادگی پاسخم دادی:
عاشق جانور توی تنبانت شده ام...
.
این دکتر هم مثل تمامی آن دیگران است، خودخواه و نفهم. فکر می کند بیماری من هم مثل باقی این لگوریهایی است که مریضش هستند، یک بیماری جدی. بی شعور
نمی داند همه را منتر خودم کرده ام؛ با این دستک و دمبکی که برای خودم راه انداخته ام.
بی گاه می خوابم و بی گاه بیدار می شوم. همه فکر می کنند مریض شده ام. این کارها را در کتاب آن مردی خواندم که خودش را کشت، ولی من قصد خود کشی ندارم به هیچ وجه. من خودم را به مریضی زده ام که از دست این بی پدر به امان باشم؛ که اگر نه اینگونه کرده بودم، امروز مرده ام را باید دکتر و دوا می کردند. ولی مگر ول کن است. نمی دانم چه مرگش است، مردک سیری ندارد. آخر اگر همینطور ادامه بدهد هم مرا هم خودش را و هم آن طفلک معصوم را به کشتن می دهد. طفلکی مثلا به خانه بخت آمده است، مثلا قرار بوده خوشبخت باشد. فردا یکسال می شود از شب عروسی؛ بیچاره چه عذابی کشید آنشب؛ چه معرکه ای بود. من هم نفهم بودم و دل به این مردک سپرده بودم؛ نمی دانستم که همین قاتل جانم می شود...
ولی کور خوانده اند، همه شان کور خوانده اند. همه منتر منند. از خود الدنگش گرفته تا همه دکترها و رمالها و خاله خانباجی ها با آن نسخه های رنگ و وارنگشان. نمی گذارم بیش از این ملعبه ام کنند؛ نمی گذارم...
همه شان را به بازی گرفته ام، همه منتر منند، همه... *
*- بر گرفته از خاطرات یک دول.
.
تمام دنیاها را گشتم
تمام کوه ها و تمام دریاها را
تمام زمین را کاویدم
سنگ، سنگ
و خاک را غربال کردم
ذره، ذره
تمام عمر کاویدم و هیچ بدست نیاوردم
و باختم، عمری را که گذشت
و حقیقت روی از من نهان کرده بود
و من همچنان گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و ناگاه در لحظه مکث بین دوبار نفس کشیدن
حقیقت را در دور دست ترین
کناره آبهای گرم دریاها یافتم
که زیبا و رویایی، بر تخته سنگ ساحل غریب نشسته بود
آری،
من حقیقت را زیر سینه بند پتیاره ای یافتم؛
که متون فلسفی می نوشت
و موسیقی کلاسیک گوش می کرد
و در همان لحظه فهمیدم
همواره در دو قدمی حقیقت بوده ام
همه دختران حقیقت را زیر سینه بندشان نهان کرده اند
.
سرم را زیر آب می کنم و کمی خودم را نگه می دارم
طعم شامپاین کنار استخر چیز مزخرفی است؛ دلم ودکا می خواهد
یک طول دیگر شنا می کنم...
دخترک باز گیلاس مرا پر می کند و با یک ورقه ژانبون به طرفم می آید...
به سلامی اش می نوشم.
دست به کمرم می پیچاند و لب به لبم می گذارد...
دلم پیچ می زند. خودم را به هم می چلانم...
...
..
.
بلند، بلند با خودم می خندم و به سمت خانه گاز می دهم.
یاد قیافه اش که می افتم خنده ام می گیرد؛ گیلاسم را برای بار چندم پر کرده بود و بغلم کرده بود...
تقصیر خودش بود که مرا هی به خودش فشار داد...
ولی صحنه بالا آمدن حبابها و بعد قیافه اش که لب بر لبم داشت دیدنی بود...
.
ای حماقت مجسم
ای نادانی جاری
ای تمامی زندگانی فانی
ای تو که نوربخش جهانی
ای برترین آرزوی نهانی
ای زیباترین ودیعت آسمانی
ای که آخر جسم و جانی
. . .
ای دول!
با تو هستم ای دول!
مخواب؛
هنوز کار داریم.
.
روزی می آیم
آری سرانجام، روزی می آیم
و چشم در چشمت می دوزم
و تمام روزهایی را که با هم بوده ایم به یاد می آورم
و همۀ جراتم را جمع خواهم کرد
و یکبار، فقط یکبار به تلافی تمام بدیهایی که به من کرده ای
با تمام قوا
زیر دماغت می گوزم
.
عشق آری، عشق
تنها عشق . . .
پاک است
و بزرگ است
زیباست...
زیباست، به مانند پستانهایت
موزون است، به مانند اندامت
شیرین است، به مانند لبهایت
سوزان است، به مانند بوسه هایت
و من عاشق تو شده ام
. . .
کاش تو هم کمی عاشقم بودی
دست کم، کاش دوستم می داشتی
کمی... آری تنها کمی دوست داشتن هم کافی بود
کمی... همین که بدانم کمی، فقط کمی دوستم داری
آن گاه،
پس از هر بار همخوابگی
هیچگاه دیگر بدهکارت نبودم
آه، ای عشق جاودان من!
زنیکۀ پتیاره!
.
بر دخترکی عاشق شده ام
که چشمانی بزرگ
و نگاهی نافذ
و روحی عاشق دارد
بر دخترکی عاشق شده ام
که چشمانی سیاه دارد
و میانی باریک
و موهایی که تیره اند
و روانی که روشن
بر دخترکی عاشق شده ام
که نه می خواهد دنیا را تکان دهد
و نه زمان را
و من، با آن همه ادعا
به سادگی فقط عاشقش شده ام
. . .
همین کافیست
همین برای همه دنیا کافیست
کاش او هم کمی، فقط کمی مرا دوست بدارد
آن وقت تمام جهان به کامم خواهد شد
آن وقت خودش،
بی نیاز به تلاش من
لباسهایش را تمام،
در خواهد آورد
و من خواهم فهمید که عشق چقدر زیباست
و او خواهد فهمید که عشق چقدر بزرگ است.
.
زن پنجره را باز می کند
هوای تازه صبحگاهی مشام اتاق را تازه می کند
مرد بیدار می شود و در رختخواب پهلو به پهلو می شود
زن جلوی پنجره خود را کش و قوس می دهد
مرد چشم می گرداند و پرهیب زن را در قاب پنجره می بیند
هیکل زن برایش خیلی آشناست
زن لبخند زنان موهایش را شانه می زند
مرد همچنان در رختخواب دراز کشیده است، به عادت قدیم...
. . .
دیشب جشن عروسیشان بوده است
بعد از عمری عشق و عاشقی
امروز گویی، صدها سال از دیشب گذشته است
هیچکدام یادی از دیشب در ذهن ندارند
هر دو غرق در افکار خودشانند؛ به عادت قدیم...
. . .
مرد سیگاری آتش می زند و دودش را با ولع به درون می کشد
زن سینه بندش را کنار تخت پیدا می کند
مرد دود سیگار را حلقه، حلقه به سمت سقف می فرستد
زن خم می شود و سیگار را از لب مرد بر می دارد
پک محکمی به آن می زند، به عادت قدیم...
. . .
مرد گویی چیزی را تازه به یاد آورده باشد؛
از زیر تشک مشتی اسکناس در می آورد
زن گویی منتظر همین بوده است، لبخندی می زند و روی مرد خم می شود
مرد اسکناسها را لوله می کند و میان سینه های زن و سینه بندش می گذارد، به عادت قدیم...
. . .
زن بوسه ای برای مرد می فرستد
و در حالی که دستگیره درب را می چرخاند از کیف دستی اش باقی پول را به سمت مرد پرت می کند،
به عادت قدیم...
.
برادرم را گفتم به باغ شود به دیدن جفتگیری گلها؛
شد و ساعتی پس باز آمد که ندیده است،
همه دانستیم که گلها را شرم حضورش فرا گرفته است...
.
ما مردمی شکمی هستیم
و من به شدت فکر می کنم که همه مسایل ما مردم شکمی است
یعنی حتما اینجور است، مطمئنم
ما همه از دم شکمی هستیم
مربوط به شکم و دل و روده ایم
و همه مان چندین متر روده و معده داریم
ولی قضیه جالب اینجاست
که، خلاصه
همه راهها به یک سوراخ ختم می شوند
.
برگها از شاخه ها فرو می افتادند
بادهای پاییزی بادبادکها را می رقصاندند
مردها، زنها را به شدت دید می زدند
زنها به طور خستگی ناپذیری باردار می شدند
جمعیت جهان روبه فزونی انفجار گونه نهاده بود
کشورها کماکان و بدون هیچ گونه تغییری فقیر تر می شدند
رئیس جمهورها از روی نوشته برای هم رجز می خواندند
ششلولهای هسته ای به بازارهای اسلحه می آمدند
انرژی از هر نوعی حق مسلم همه گونه های زیستی بود
جنگ جهانی سوم به تاخت در راه بود
ما همه قرار بود بمیریم یا شاید بمیرانیم
.
.
.
و در بین اینهمه هیاهو
شونه به سر نشسته بود
سرشو شونه می کرد...
پ ن: به زبون خودم با تخماش بازی می کرد.
.
به کجا گریزم از این وهم که پیچیده بر دورم که، ماچ... ماچ...
ندهم که دهانش سخت بویناک است بی پدر...
خوب که چی؟
نه راستی، چی می خوای بدونی؟ یه خورده فکر کن خودت آخه...
بدبخت بود دیگه...
مَرده دول نداشت می فهمی؟ نه، می فهمی؟
حالا چی ازش بنویسم؟
نه فکر کن ...
دِه فکر کن دیگه لعنتی...
فکر کن خودت نداشتی،
دوست داشتی ازت چی بنویسم؟
هان؟ خوب بگو دیگه مردیکه الدنگ...
.
.
الاغ...
.
از جاده تاریک می گذریم؛ من و گلم، به سوی شمال...
دوستش دارم گلم را؛ خیلی دوستش دارم.
دیگر نمی شود جلوتر برویم اینجا خوبست؛ اینها را به گلم می گویم. خیلی وقت نیست که با همیم ولی من دوستش دارم؛ خیلی...
می ایستیم؛ چقدر تاریک است اینجا؛ شاید لامپ ها سوخته اند همه. کمی اطراف را نگاه می کنم؛ کسی نیست، هیچ کس. دست می کنم و آنرا از شلوارم در می آورم، دستی
به اش می کشم و با دست دیگر در تاریکی آن شکاف باریک را پیدا می کنم و آرام، خیلی آرام تا ته فرو می کنمش آن تو...
حس جالبی است توی این تاریکی، راستش تا به حال در تاریکی اینکار را نکرده ام؛ کمی هیجان زده شده ام، ولی بار اولم که نیست، به خودم می آیم... دست می کنم و آن چیز را بر می دارم ( نمی دانم چرا اسمش در دهانم نمی چرخد ) در تاریکی کورمال، کورمال دست می کشم و سوراخ پشت گلم را پیدا می کنم. با احتیاط آن چیز را درونش فرو می کنم و با دست فشارش می دهم...
کمی می گذرد، می دانم که نباید هدر بدهمش همه اش را باید همان تو بریزم؛ همه اش را حداقل اینبار لازم داریم؛ همه اش را قطره، قطره...
تمام می شود؛ همه اش آن تو آمده است؛ بدون اینکه قطره ای بیرون بریزد. آن چیز را در می آورم. هنوز همه جا تاریک است، ولی من کارم را تمام کرده ام. راه می افتیم، من و گلم. چندین کیلومتر دور می شویم تازه یادم می افتد که کارت سوخت را توی شکاف دستگاه جا گذاشته ام؛ لعنتی از بس که تاریک بود؛ دستی گلم را می کشم، دور در جا می زنم و به سمت پمپ بنزین گاز می دهم...
.
جنگ بود ما به شدت می جنگیدیم و البته به شدت هم می مردیم، ناگهان خمپاره ای سنگر را سقف شکافت
لمحه ای آسمان را دیدم که از منور سرخ بود؛ و دیگر که چشم گشودم به برزخ بودم
گویی مرده باشم
...
بدی برزخ اینست که مستراح عمومی ندارد؛ همه جا بوی شاش می آید.
عریضه نوشته ام به بارگاه کبریا روقیائیل عریضه ام را قرار است به سمع حضرت حق برساند...
بودجه تامین کرده اند برای احداث مستراح عمومی. باید یادم می ماند که فرنگی بگذاریم؛ این خارجی های کون نشور، خلای ما را نمی روند؛ گه گرفته است برزخ را...
می خواهیم انقلاب کنیم. جهطلطیل به توپ می بنددمان. اینجا هم می میرانندمان...
ولی اینجا را نخوانده بودند؛ کسی در برزخ نمی میرد؛ اینجا همه یکبار مرده اند...
همینطور با گند و گه این داستان تا صبح قیامت طول می کشد. قیامت می شود. یک جا را اشتباه کرده اند. روز قیامت هم فقط بیست و چهار ساعت است. دادرسی به قابیل نرسیده روز به شب می رسد. جهان تمام می شود
آدم و حوا را که للطهطیل راه نمی دهد به بهشت؛ بهشت با آنهمه حوری، پری خالی می ماند...
خود باریتعالی از عرش پایین می آید؛ میکروفون را می گیرد و بندری می خواند...
همه ملک های مقرب دود می شوند. خارجی های کون نشور چه قری می دهند...
لامصب ها. اینجا آزادی کامل است
به حضرت حق می گوییم دی جی بَلا... خیلی حال می دهد زود تر بمیرید...
اینجا هوا خوب است
خودم یکروز دکتر را خفه می کنم
هیچ کس باور نمی کند
همه به من بیلاخ نشان می دهند
من سیگار ندارم
سیگار داری؟
بیچاره مهین، چه جیغایی می زد
من دیوانه نیستم...
.
بیا و مرا بند کن به نگاهی
بیا و مرا به اوج ببر با گناهی
که با تو بسیار خوشبختم
که با تو می توانم به عرش بروم
که با تو بی نیاز از همه جهانم
با تو که آیت خداوندی بر زمین
با تو که برترین عطیه آفرینشی
با تو ای همیشه زیبا
با تو، تنها با تو است که من؛
به من می مانم
و از هر چه هست پاک می شوم
و وجودم از اوهام می رهد
و خالص می شوم
با تو
تو که پاکترینی
تو که نابترینی
تو که بهترینی
تو آری تو!
بهترین عرق سگی جهانی...
.
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودم و شب خیز و مولع زهد و پرهیز...
به کاروانسرایی اندر بودم و خلقی به دورم سیر خفته، همه اسباب بزرگی فراهم بود...
به خود ندیدم، بگفتم همانا که من اینکاره نیستم پس من هم بخفتم تا نیمروز...
فردا همگان رفته و من را نهاده بودند و کاروانسرا دار بچه باز بود...
به این سوی چراغ قسم که برنخیزم از این در؛ که نه پی حشمت و جاه آمده ام...
آدرس را اشتباهی بهم داده اند، لاکردارها...
آسمان را که می کاوی روزها،
خورشید می بینی
و کران، کران آبی
و گاهی ابرَکی و بادَکی
آسمان را که می کاوی شبها،
که ماه کامل است
نور می بینی
و آنگاه که ماه، هلال کوچکی بیش نیست؛
ستاره، بیکران ستاره...
پس...
اگر می خواهی اینقدر زمین نخوری،
جلوی پایت را نگاه کن، مادر قحبه!
.
به همه چیز مشکوکم
به خصوص به زن و شوهرها
خودم دیده ام که برای هم ماچ می فرستادند، بی شرفها...
.
کدام شعر بود
در کدام کتاب؟
کدام پناه بود
در کدام سمت شب؟
کدام اوج بود
یا کدام حضیض؟
کدام همآغوشی بود
در کدام سمت شب؟
...
.
.
.
د ِه... بگو دیگه...
بگو اقدس
کدوم نامردی شیکمتو بالا آورده؟
شیکمشو سفره می کونم به مولا...
.
سرم درد می کند؛ قبلا نمی کرد. شاید قرار باشد بجنگیم.
کاش معافم می کردند. گفتند تو بیا ما فرمانده ات می کنیم؛ خر شدم رفتم سربازی.
دلم پارتی می خواهد و یک تکنو شلی که یک پایم را بالا بگیرم و بنوشم به سلامتی جرج.
به سلامتی افکار محترم من صلوات؛ نه سلوات از ص خوشم نمی آید...
کلا جمعا ما به سربازی شدیم.
لامصب سربازها همه شکل همند. دستور داده ام گردانم همه گوش چپشان را رنگ کنند که با باقی گردانها قاطی نشوند؛ اما این یابوها فرق چپ و راست را نمی دانند هنوز.
شب عملیات است.
دوست دارم همه گردان را ببوسم؛ از بوی گلاب گندم می گیرد به جایش با سربازها بای، بای می کنم... فردا دادگاه صحرایی دارم.
می فرستندم خط مقدم.
چیزی از پشت می خورد به کمرم؛ فکر می کنم سرباز دماغوی خودمان است که سهمیه من را برایم پرت کرده؛ می آیم بفرستمش دور جبهه را کلاغ پر برود، می فهمم تیر خورده ام، از پشت سر. وقتی برانکار می آید و می برندم سرباز دماغو به من چشمک می زند؛ می فهمم کار خودش بوده هفت تیرش را فوت می کند می گذارد پر شالش... خون را می چشم شور است، کاش خیار داشتم با خون می خوردم. ندارم من خیار ندارم... من خیار ندارم.
از پرستار بیمارستان صحرایی خیار می خواهم؛ می خندد و به سرباز تخت بغلی ماچ می فرستد...
خسته ام از خودم از همه از شما که فکر می کنید آخر این نوشته به سرانجامی می رسد خنده ام می گیرد، کلا دوست دارم ته دلتان وقتی که فحشم می دهید...
شاید قرار باشد بجنگیم؛ بیایید گلاب بزنید همه تان را ماچ کنم دلم خنک شود...
بیایید به نوبت فرمانده شویم و همدیگر را ماچ کنیم، فردا بمبارانمان می کنند، می میریم ها...
این چیزم را هم بگویید به کجای این شب تیره بیاویزم، باز شده وبال گردنم؛ آخر کار دست همه مان می دهدها...
.
وقتی لیلا معظمی دوست عزیز و هم کلاسی قدیمم، مرا به بازی فرا خواند زیاد تعجب نکردم، من اصلا اهل بازی می باشم از نقطه بازی و خر پلیس گرفته تا بازی وبلاگی وطنی... بعد تر فهمیدم سر قضیه را حسین نوروزی در آورده در گاو خونی با عنوان: ( بازی با وطن، وطن برای تو یعنی چه؟ ) و جماعت هم بدو، بدو دارند وطن، وطن می کنند؛ گفتم منم امان، ببم، ای آخ... وطن، ای جان... وطنی سر بدهم که نگو.
هر چه خودم را چلاندم که ای امان، که ای ببمم در بیاید، توفیقی حاصلم نشد؛ فکر کردم بیشتر از یک واقعیت منطقی برای من وطن حسی است غیر منطقی به محدوده ای جغرافیایی، کف دستی خاک که هیچش را ندیده ام؛ جز کَمکی را و مشتی مردمان که نمی شناسمشان؛ جز اندکی را و تاریخی که نمی خوانمش و فرهنگی که نمی دانمش و بیشتر برای من وطن در باقالی پلویی است و سر پل تجریشی و دربندی و مادری و پدری و دوستانی...
عاقلانه فکر کنی چیز مزخرفی است این وطن؛ ای امان... ای ببمم در بیاید که چه بشود...
ولی ما مردم کجا عاقل بوده ایم در کل که اینجا باشیم؛ خودم را می گویم آنها که می شناسید، که می دانید جمعا عقل با من نسبتی ندارد و آنها که نمی شناسید بدانید که من امیرم، خلجم، امیر خلجم؛ و خودم به عاقل بودن خودم بسیار مشکوکم، شما هم باشید حتی اگر عکسش برایتان ثابت شد.
وطن برای من عزیز است گویی، یعنی لابد هست، یعنی احتمالا باید باشد؛ یا یک همچنین چیزی ولی در کل برای ما مردم وطن از همه چیز عزیز تر است( به حرف) و از همه چیز بی ارزش تر ( به عمل) وطن را می خواهیم که نانی به کف آوریم و به غفلت بخوریم. وطن، وطن می کنیم که وطن ، وطن کرده باشیم و نمی دانیم چرا. تا نفع شخصی مان وسط می آید می شویم تاجر و دزد و دروغگو و تا از وطن می گویند می شویم وطن پرست و وطن دوست. وطن برای ما مردمان ایران شده لق لقهء دهان؛ شده حرف روز روشنفکری وگرنه ما همانها هستیم که خاک این وطن را به قرضی به روسیه دگوری واگذاشتیم و آبش را به فرضی به جمهوری های شمالی لگوری. جوانش را سپر توپ و تانک کردیم و پیرش را آوارهء خرج و صف و بانک. الوطن، الوطنمان خودمان را هم کر کرده است. کوه و دشتش را می پرستیم و در به در به دنبال تملکشانیم که به ناخن صنعت بتراشیمشان و ویلا بکاریم، عاشق نیروی جوان و خلاق میلیونی اش شده ایم و به جای تولید، دلال جنس های چینی شده ایم تا کارگران چینی به نوایی برسند از کیسه وطن. دیری نخواهد پایید که ایران را ایرانستان کنیم به قول خدابیامرز...
بعدها قرنها وقت داریم برای مرثیه سرایی برای وطن، امروز را عشق است و فروش گاز وطن به پاپتی های جهان به بهای ریگ بیابان، امروز را عشق است و ساختن خانه برای بی خانمان های رقاص جهان با پول نفت وطن و در عوض موز و قهوه به وطن آوردن... فردا که مایی نمانده است، امروز حق مسلم ماست...
نه خواهرم، نه برادرم به ما نیامده است، وطن، وطن کردن. ما مردمی تقلبی هستیم؛ همان بهتر که ورساچی تقلبی بپوشیم و گوچی تقلبی بزنیم و در کافی شاپ تقلبی بنشینیم و کاپوچینوی تقلبی بنوشیم و بادی تقلبی به گلو بیاندازیم و شعری تقلبی در رثای وطن بخوانیم، آنهم مثلا در باب زیبارویان تقلبی وطنی با بینی های تقلبی عملی.
من خودم را می گویم، کسی هستم مثل همه مردم؛ کسی هستم تقلبی، یک وطن دوست تقلبی، یک من تقلبی، ولی نمی دانم چرا، وطن برای همین من تقلبی، عزیز است گویی، یعنی لابد هست، یعنی احتمالا باید باشد؛ یا یک همچنین چیزی حتما هست، اینجا وطن من است وگرنه من چرا جوش هیچ جای دیگر دنیا را نمی خورم؛ چرا برای من سهم من، سهم ما، سهم وطن از خزر مهم است و بالتیک و نظام حقوقی اش به هیچ نیست برایم؟ چرا من هنوز بغض نبود باکو و نخجوان را دارم ولی تکه، تکه شدن اروپا برایم به هیچ است؟
نه خواهرم، نه برادرم، وطن برای من وطن است. محدوده ای جغرافیایی، کف دستی خاک، مشتی مردمان، تاریخی و فرهنگی و باقالی پلویی و سر پل تجریشی و دربندی و مادری و پدری و دوستانی...
وطن هنوز برای من، برای ما وطن است.
امیر خلج.
من هم اینجا برخی دوستان را به بازی دعوت می کنم:
و باقی دوستان را هر کسی که هست.
همخانه شدیم
من و دختری که عاشقش بودم
همو که برایم لمحه ای بود از بهشت موعود خداوند بر زمین
همو که ایمانم بود
همو که باورم بود
مقدس بود
نور بود
حس بود
حال بود
.
.
.
اما از وقتی همخانه شدیم؛
دلم می خواهد بمیرم...
تمام اعتقاداتم ویران شده اند...
صبح که از خواب بر می خیزد
دهانش بوی مستراح می دهد
و وقتی خیر سرش از مستراح می آید
گند محله را بر می دارد
گویی در دالان کانش گربه مرده چال کرده باشند
نمی دانم چه مرگش است پتیاره...
.
لب ماتیکی...
لپ گلی...
ابروی تتو کرده...
موی مش کرده...
بوی عطر...
بوی هم خوابگی...
بوی عرق تن زن...
اندام های میان تنه...
پستان گرد گنده...
ناخن مانیکور شده...
ساق اپیلاسیون شده...
دامن کوتاه...
پیرهن تنگ نازک...
کرست شیشه ای...
رادیو دو موج...
تلویزیون سوخته...
رخت پاره...
دمپایی کهنه...
خریداریم...
خریداریم...