گام که بر می داری تا دور دستها کوه و دشت
سر بر می آرند که آخرین آیت پروردگار را
بنگرند بر روی زمین
می پندارم که کوه و دشت را به زیبایی ِ
آخرین آیت آفریدگار چه کار
همانها که امانت ازلی را به دوش چون منی
انداختند
و من وارث این امانتم
و چه زیباست وارث امانت ازل بودن
که از ازل دل در گرو وهمی موهوم ببندی
که تو نه وهمی و نه موهوم
و پنداری که از ازل بوده ای
ای آیت زیبای زندگی
. . .
ببین چه رمانتیک شدم
ببین...
ببین
نه جون من ببین؟
حال کردی؟
خوب حالا خودت اینو باز کن، من هیچوقت
نتونستم چفت و بست این ممه بندتو باز کنم ...
.
رود می خروشد
از میان
کوهستانهایی سخت
و آب رنگ خاک را با خود همراه کرده است
بر تختی
می نشینیم بر کناره رود
بوی رود می آید و باد
می پندارم که از این بالاترَک رود مهربان
است
از
سر بالایی کنار تخت جفتی بالا می کشند
و تو می خندی
به جفتی که از جفت گیری
کنار رود خروشان می
آیند
به هر کجا
که رو می کنی
می
فهمی کجا نشسته ای
بر تختی، کنار رودی
که می خروشد
اینرا تابلوهای دور و نزدیک فریاد می کنند
نمی گذارند
در حظ بودن
کنار رودی
که خاک را
با خود همراه کرده است
و می خروشد
غرق
شوی
همه جا اسامی یکسان به زبانهای مختلف
غافلگیرت می کنند
و تو می خندی
و جهان می
خندد
شاید به
خاطره جفتی که از سر بالایی کنار تخت
بالا می کشند
همان جفتی که از جفت گیری موهومشان
کنار رود خروشان می آیند.
ما هر دو هم زمان رو بر می گردانیم
تا آنها ما
را نبینند
فکر می کنیم شاید شرمشان بیاید
از
این که در تمام مدت ما اینجا نشسته بودیم
از
اینکه همه آن اصوات و ناله ها را شنیده ایم
از
اینکه سایه های بهم آمیخته شان را دیده ایم
می
دانیم شرمشان می آید و رو بر می گردانیم
هر دو، هم زمان رو بر
می گردانیم
به ما می رسند
مرد دارد زیپ شلوارش را بالا می کشد
و زن
سینه بندش را جابجا می کند
شرممان
می آید
از
اینکه ما را به تخمشان هم حساب نکرده اند
شرممان
می آید...
.