بر آستان
کدامین نگاه بیاسایم
که تن فرسوده
ترین مردمان دنیایم
آنک طلوع
کدامین ستاره نوید صبح خواهد داد
دیر گاهی است
شب در دشت چشمانم لانه کرده است
و طلعت رخسار
هیچ غریبه ای را مجال نزدیکتر شدن نیست
و من آویخته
ام،
و کسی با من
نیست
گویی تنها
من، همزاد دیرباز خود باشم
و روز را
چشمی به انتظار ندارم
که دیرگاهی
است خورشید آشنایی در نزدیکی
درخشیدن
نگرفته است
که این خسته
خاطر را
به گرمی نیم
نگاهی آتش به جان بیافروزد
و درون بسان
تفتیده چالهای هیزم گران کهن می سوزد
وای به روزی
که کسی دستی بر این داغ گذارد
که می
سوزاندش شعله ام، روزگار
و من اینگونه
ام
آویخته بر
جایی
و گردگون، بسان نیمه ماهی بر آسمان... *
...
*- برگی از
دفتر خاطرات یک تک ممه تنها.
هر عاشقی از معشوق به چیزی خوش بود
مجنون از لیلی به سویی
و فرهاد از شیرین به کویی
وامق از عذرا نامی می طلبید
و خسرو از شیرین، کامی
رومئو به ژولیت زنده بود
و تریسدان به ایزولد
و من...
و من تنها از تو یک چیز می خواستم
من که از عشق تو دیوانه ترین بودم
من که در کوی تو سرگشته ترین بودم
من...
تنها از تو می خواستم
که صبح ها، بگذاری من کمی بخوابم
و خودت به آژانس تلفن کنی
قبل از آنکه زنم از شیفت شب برگردد.
.