تبليغاتX
کام تلخ
کام تلخ
کانمان سوخت ز بس تلخی دنیا دیدیم . . .
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

 

در دام آدمی که افتادی

 

مهم نیست که پلنگ باشی یا آهو

 

مهم اینست که تفنگ داشته باشی...

.

+ چنین نوشت به گاه 3:46 . امیر .
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
 

ما از تبار بوسه های بی حاصلیم

                                 که به هیچ همخوابگی ختم نمی شوند...

.

+ چنین نوشت به گاه 20:40 . امیر .
شنبه هفدهم آذر 1386
رابطه من با خدا

 

رابطه من با خدا یک رابطه عمیق است

یک رابطه زیبا

هر دو...

یعنی من و خدا هر دو مان با هم رابطه ای داریم

یک رابطه خیلی اساسی

یک رابطه مهم...

هر دو هم می دانیم

هر دو هم می دانیم که دیگری هم می داند

و این خیلی خوب است

تکلیفمان روشن است

هر دو مان هم می دانیم

رابطه من با خدا خیلی، خیلی زیباست

راستش شما که غریبه نیستید

من و خدا هیچ کدام دیگری را به تخممان هم حساب نمی کنیم...

.

+ چنین نوشت به گاه 23:43 . امیر .
یکشنبه یازدهم آذر 1386
متهمان در شب نشینی

 

همه شان متهمند. به فکل کراواتشان نگاه نکنید. به بحثهای روشنفکریشان گوش ندهید. به کلمه های غریبشان، به اصطلاحات قلنبه، سلنبه و به سیاست کلامشان نیست؛ همه شان متهمند.

آقای قاضی با شکم بر آمده اش و دستمال گردن زربفتی که گردن کلفتش را پنهان کرده است، آقای دادستان با عینک دسته شاخی و نگاه سنگین، آقای وزیر با آنهمه کبکبه و دبدبه اش و محافظین درشتش، متهمند. این دو، سه وکیل مشهور هم متهمند؛ هم اولی با کت و شلوار شیکش هم آنیکی با همه کتابهایی که ادعا می کند نوشته است و هم دیگری با آن القاب اشرافی اش.به ادا و اطوار متجدد و اشرافیشان نیست، به خودنویسهای طلا و لباسهای فاخر، به هیچ کدام از اینها نیست؛ اینها همه متهمند.

هر چقدر هم ادعای بی گناهی داشته باشند، هر چقدر هم ادا در آورند؛ یک نگاه به قیافه شان بکنید؛ معلوم می شود که همه متهمند. خودشان نیک می دانند. همه صورتشان را در هم کشیده اند و سعی می کنند لبخند بزنند. ولی از سر و رویشان ناراحتی می بارد.

همه شان متهمند و خودشان هم می دانند. و یکی شان حداقل مجرم است. آری یکی از بین اینها لاجرم مجرم است و اینرا همه شان می دانند: یکی این وسط به آرامی گوزیده است و همه شان زیر دماغشان اینرا حس کرده اند.

.

+ چنین نوشت به گاه 1:26 . امیر .
سه شنبه ششم آذر 1386
او امروز جور دیگری است

 

او امروز جور دیگری است، از صبح مثل سایه دنبال من است، گویی بخواهد چیزی بگوید و هر بار منصرف شود. یک ماه پیش استخدامش کرده ام؛ البته قد و هیکل و

قیافه اش بود که استخدامش کرد. از همان لحظه که با برگه آگهی به دفترم پا گذاشت

می دانستم که او را استخدام خواهم کرد. بعد تر که دیپلمهای زبان و تایپ و منشی گری اش را دیدم به انتخاب خودم مطمئن شدم.

و او امروز جور دیگری است. صبح که وارد دفتر شدم به جای شرم همیشگی یک جور شیطنت، یک جور نگاه شرورِ بی پروا در نی نی چشمهایش نهفته بود؛ همان چشمهای زیبا که هر روز زمین را می نگریست، داشت وقیحانه پایین تنه من را می پایید و لبخنذی به لبش می نشاند.

او امروز کاملا جور دیگری است. هر چه فکر می کنم رابطه با منشی خلاف اصول اخلاق من است اما از طرفی این اوست که کار را دارد به آنجا می کشاند، نه من. هر چه به او فکر می کنم تصویر زنم هم کمرنگ و کمرنگ تر می شود، این اوست که دایم در ذهنم تصویر می شود، زیبا، لوند و سرکش...

از هر فرصتی برای اینکه به اتاقم بخوانمش استفاده می کنم و او هر بار که وارد

می شود نگاهش را به پایین تنه ام می دوزد و برق شیطنت و به زعم من خواهش در چشمانش می درخشد؛ همان دختر نجیب و با حیای یکماهه قبل...

غرق فکر و خیالات مگوی خودم هستم که رخصت رفتن می خواهد، هنوز ظهر هم نشده است. اینهم لابد بازی زنانه ای است، بگذار برود؛ فردا، فردا او مال من خواهد بود، همین جا، درهمین اتاق، روی همین کاناپه، زیر نور همین چراق رومیزی... در همه حالات او را با خودم تصور می کنم. در همه حالات به خصوص آنها که زنم دوست ندارد یا شرمش می آید؛ در همه حالات که حتی خودم هم شرمم می آید...

باید زودتر بروم، امروز کار به من حرام است. باید به خانه بروم، دوش آب سرد بگیرم و سعی کنم او را تا فردا به یاد نیاورم. اما مگر می شود؛ او امروز جور دیگری بود.

در راهرو ساختمان به رفیقم بر می خورم که به سمت دفترش می رود. چند کلمه بعدی و قهقهه رفیقم تمام روزم را به گند می کشاند:

خجالت بکش! با اون شورت صورتیت چرا زیپت بازه... الاغ!

.

  

+ چنین نوشت به گاه 1:14 . امیر .
جمعه دوم آذر 1386
دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

از این باران بی امان که می بارد و می بارد و می بارد

از این کوهها، از این دشتها، از این دنیا که غبار غم بصورت نشسته دارد

از این مردمان که می آیند و می روند و هیچشان سودای کس نیست

از شما، از خودم، از همه دلم گرفته است

از شما دور خواهم شد

از شما که همه رنگید و ریا،

 که همه جورید و جفا

می روم

می روم تا شما بیدار خوابهایی ابدی باشید

که عمری در حسرت دیدن من چشم به راه دوزید

می روم تا تنها ترین مسافر تنهای دشت تنهایی باشم

من می روم و تا ابد صدای گامهایم بر خاطره شهرتان یادگار می ماند

من می روم...

من دارم می روم...

من می روم ها...

کسی چیزی نمی گوید؟...

هیچ کس؟...

می رما...

رفتما...

آه من می روم و ...

ای بابا من هی میگم دارم می رم، دارم می رم... اقلا یکی تخمش باشه...

هست؟...نیست؟...

خوب پس حال که چنین می باشد،

من نیزنمی روم تا جانتان از کانتان در آید

تخمم باد....

.

+ چنین نوشت به گاه 1:47 . امیر .