و انسان خدای خویش را آفرید
و او را عبادت نمود
او را غذا داد
و مگسها را از عورتینش پراند
و به سر انگشت بندگی نوازشش کرد؛
سرش را جورید
و شپشهایش سترد
و دست آخر خدا
همه را به تقاص کار ناکرده جوانکی نو به جوانکی نو
در آتش حسد و جور خاکستر کرد
و دیگر گوسفند و گرگ و انسانی نماند
و خدا را هم مگس و شپش کور کرد و کشت...
پ.ن: و در اینجا ما با افتخار یک پست نوشتیم که فلسفی بود، الهی بود، کوبنده بود، خیلی خوب بود و...
و ما با افتخار نامی از دول در این پست نبردیم...
.
بسان جنگجویان افسانه های کهن راه می پیمودیم
راهی دشوار و پر خطر
و همه بدین ایمان بودیم :
همه برای یکی، یکی برای همه
نفر در نفر و صف در صف به پیش می رفتیم
با سرودی بر لب و امیدی بر دل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا کدامین را بر گزیند شاهزاده خانم شیرین بخت
تا کدامینمان در این سفر پیروز باشیم
که تنها یکی را رخصت وصال بود
تنها یکی از میان صدها هزار
همه برای یکی، یکی برای همه
و به این امید راه می پیمودیم
و من راه برشان بودم
راهی دشوار بود و خطر در کمین
به امید یافتن شاهزاده خانم
و نوشیدن شربت وصل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا طلیعه لشکر را دیدم که زمینگیر شد
راهی به پیشمان نبود
امید ها در دلها خشکید
و کسی را یارای گریز نبود
و مرگ در نزدیکی بود
مَردَک به همه مان خیانت کرده بود
همه مان به گــُه نشسته بودیم
ما لشکر اسپرمها.
.
عاشقم بودی
اینرا به سادگی
با تمام وجود می دانستم
از طرز نگاهت
رنگ کلامت
طعم بوسه هایت
تو به سادگی عاشقم بودی
و من به سادگی نمی دانستم، چرا
تا روزی که پرسیدمت
و تو به سادگی پاسخم دادی
گفتی :
آری، عاشقت هستم
پرسیدمت :
عاشق چه ام شده ای، بانو
به امید هر پاسخی بودم
که عاشق رویم شده ای
که عاشق جانم شده ای
که عاشق فکرم شده ای
که عاشق روحم شده ای
که عاشق ...
و تو چشم در چشمم دوختی
و به سادگی پاسخم دادی:
عاشق جانور توی تنبانت شده ام...
.
این دکتر هم مثل تمامی آن دیگران است، خودخواه و نفهم. فکر می کند بیماری من هم مثل باقی این لگوریهایی است که مریضش هستند، یک بیماری جدی. بی شعور
نمی داند همه را منتر خودم کرده ام؛ با این دستک و دمبکی که برای خودم راه انداخته ام.
بی گاه می خوابم و بی گاه بیدار می شوم. همه فکر می کنند مریض شده ام. این کارها را در کتاب آن مردی خواندم که خودش را کشت، ولی من قصد خود کشی ندارم به هیچ وجه. من خودم را به مریضی زده ام که از دست این بی پدر به امان باشم؛ که اگر نه اینگونه کرده بودم، امروز مرده ام را باید دکتر و دوا می کردند. ولی مگر ول کن است. نمی دانم چه مرگش است، مردک سیری ندارد. آخر اگر همینطور ادامه بدهد هم مرا هم خودش را و هم آن طفلک معصوم را به کشتن می دهد. طفلکی مثلا به خانه بخت آمده است، مثلا قرار بوده خوشبخت باشد. فردا یکسال می شود از شب عروسی؛ بیچاره چه عذابی کشید آنشب؛ چه معرکه ای بود. من هم نفهم بودم و دل به این مردک سپرده بودم؛ نمی دانستم که همین قاتل جانم می شود...
ولی کور خوانده اند، همه شان کور خوانده اند. همه منتر منند. از خود الدنگش گرفته تا همه دکترها و رمالها و خاله خانباجی ها با آن نسخه های رنگ و وارنگشان. نمی گذارم بیش از این ملعبه ام کنند؛ نمی گذارم...
همه شان را به بازی گرفته ام، همه منتر منند، همه... *
*- بر گرفته از خاطرات یک دول.
.
تمام دنیاها را گشتم
تمام کوه ها و تمام دریاها را
تمام زمین را کاویدم
سنگ، سنگ
و خاک را غربال کردم
ذره، ذره
تمام عمر کاویدم و هیچ بدست نیاوردم
و باختم، عمری را که گذشت
و حقیقت روی از من نهان کرده بود
و من همچنان گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و ناگاه در لحظه مکث بین دوبار نفس کشیدن
حقیقت را در دور دست ترین
کناره آبهای گرم دریاها یافتم
که زیبا و رویایی، بر تخته سنگ ساحل غریب نشسته بود
آری،
من حقیقت را زیر سینه بند پتیاره ای یافتم؛
که متون فلسفی می نوشت
و موسیقی کلاسیک گوش می کرد
و در همان لحظه فهمیدم
همواره در دو قدمی حقیقت بوده ام
همه دختران حقیقت را زیر سینه بندشان نهان کرده اند
.
سرم را زیر آب می کنم و کمی خودم را نگه می دارم
طعم شامپاین کنار استخر چیز مزخرفی است؛ دلم ودکا می خواهد
یک طول دیگر شنا می کنم...
دخترک باز گیلاس مرا پر می کند و با یک ورقه ژانبون به طرفم می آید...
به سلامی اش می نوشم.
دست به کمرم می پیچاند و لب به لبم می گذارد...
دلم پیچ می زند. خودم را به هم می چلانم...
...
..
.
بلند، بلند با خودم می خندم و به سمت خانه گاز می دهم.
یاد قیافه اش که می افتم خنده ام می گیرد؛ گیلاسم را برای بار چندم پر کرده بود و بغلم کرده بود...
تقصیر خودش بود که مرا هی به خودش فشار داد...
ولی صحنه بالا آمدن حبابها و بعد قیافه اش که لب بر لبم داشت دیدنی بود...
.
ای حماقت مجسم
ای نادانی جاری
ای تمامی زندگانی فانی
ای تو که نوربخش جهانی
ای برترین آرزوی نهانی
ای زیباترین ودیعت آسمانی
ای که آخر جسم و جانی
. . .
ای دول!
با تو هستم ای دول!
مخواب؛
هنوز کار داریم.
.
روزی می آیم
آری سرانجام، روزی می آیم
و چشم در چشمت می دوزم
و تمام روزهایی را که با هم بوده ایم به یاد می آورم
و همۀ جراتم را جمع خواهم کرد
و یکبار، فقط یکبار به تلافی تمام بدیهایی که به من کرده ای
با تمام قوا
زیر دماغت می گوزم
.