عشق آری، عشق
تنها عشق . . .
پاک است
و بزرگ است
زیباست...
زیباست، به مانند پستانهایت
موزون است، به مانند اندامت
شیرین است، به مانند لبهایت
سوزان است، به مانند بوسه هایت
و من عاشق تو شده ام
. . .
کاش تو هم کمی عاشقم بودی
دست کم، کاش دوستم می داشتی
کمی... آری تنها کمی دوست داشتن هم کافی بود
کمی... همین که بدانم کمی، فقط کمی دوستم داری
آن گاه،
پس از هر بار همخوابگی
هیچگاه دیگر بدهکارت نبودم
آه، ای عشق جاودان من!
زنیکۀ پتیاره!
.
بر دخترکی عاشق شده ام
که چشمانی بزرگ
و نگاهی نافذ
و روحی عاشق دارد
بر دخترکی عاشق شده ام
که چشمانی سیاه دارد
و میانی باریک
و موهایی که تیره اند
و روانی که روشن
بر دخترکی عاشق شده ام
که نه می خواهد دنیا را تکان دهد
و نه زمان را
و من، با آن همه ادعا
به سادگی فقط عاشقش شده ام
. . .
همین کافیست
همین برای همه دنیا کافیست
کاش او هم کمی، فقط کمی مرا دوست بدارد
آن وقت تمام جهان به کامم خواهد شد
آن وقت خودش،
بی نیاز به تلاش من
لباسهایش را تمام،
در خواهد آورد
و من خواهم فهمید که عشق چقدر زیباست
و او خواهد فهمید که عشق چقدر بزرگ است.
.
زن پنجره را باز می کند
هوای تازه صبحگاهی مشام اتاق را تازه می کند
مرد بیدار می شود و در رختخواب پهلو به پهلو می شود
زن جلوی پنجره خود را کش و قوس می دهد
مرد چشم می گرداند و پرهیب زن را در قاب پنجره می بیند
هیکل زن برایش خیلی آشناست
زن لبخند زنان موهایش را شانه می زند
مرد همچنان در رختخواب دراز کشیده است، به عادت قدیم...
. . .
دیشب جشن عروسیشان بوده است
بعد از عمری عشق و عاشقی
امروز گویی، صدها سال از دیشب گذشته است
هیچکدام یادی از دیشب در ذهن ندارند
هر دو غرق در افکار خودشانند؛ به عادت قدیم...
. . .
مرد سیگاری آتش می زند و دودش را با ولع به درون می کشد
زن سینه بندش را کنار تخت پیدا می کند
مرد دود سیگار را حلقه، حلقه به سمت سقف می فرستد
زن خم می شود و سیگار را از لب مرد بر می دارد
پک محکمی به آن می زند، به عادت قدیم...
. . .
مرد گویی چیزی را تازه به یاد آورده باشد؛
از زیر تشک مشتی اسکناس در می آورد
زن گویی منتظر همین بوده است، لبخندی می زند و روی مرد خم می شود
مرد اسکناسها را لوله می کند و میان سینه های زن و سینه بندش می گذارد، به عادت قدیم...
. . .
زن بوسه ای برای مرد می فرستد
و در حالی که دستگیره درب را می چرخاند از کیف دستی اش باقی پول را به سمت مرد پرت می کند،
به عادت قدیم...
.
برادرم را گفتم به باغ شود به دیدن جفتگیری گلها؛
شد و ساعتی پس باز آمد که ندیده است،
همه دانستیم که گلها را شرم حضورش فرا گرفته است...
.
ما مردمی شکمی هستیم
و من به شدت فکر می کنم که همه مسایل ما مردم شکمی است
یعنی حتما اینجور است، مطمئنم
ما همه از دم شکمی هستیم
مربوط به شکم و دل و روده ایم
و همه مان چندین متر روده و معده داریم
ولی قضیه جالب اینجاست
که، خلاصه
همه راهها به یک سوراخ ختم می شوند
.
برگها از شاخه ها فرو می افتادند
بادهای پاییزی بادبادکها را می رقصاندند
مردها، زنها را به شدت دید می زدند
زنها به طور خستگی ناپذیری باردار می شدند
جمعیت جهان روبه فزونی انفجار گونه نهاده بود
کشورها کماکان و بدون هیچ گونه تغییری فقیر تر می شدند
رئیس جمهورها از روی نوشته برای هم رجز می خواندند
ششلولهای هسته ای به بازارهای اسلحه می آمدند
انرژی از هر نوعی حق مسلم همه گونه های زیستی بود
جنگ جهانی سوم به تاخت در راه بود
ما همه قرار بود بمیریم یا شاید بمیرانیم
.
.
.
و در بین اینهمه هیاهو
شونه به سر نشسته بود
سرشو شونه می کرد...
پ ن: به زبون خودم با تخماش بازی می کرد.
.
به کجا گریزم از این وهم که پیچیده بر دورم که، ماچ... ماچ...
ندهم که دهانش سخت بویناک است بی پدر...
خوب که چی؟
نه راستی، چی می خوای بدونی؟ یه خورده فکر کن خودت آخه...
بدبخت بود دیگه...
مَرده دول نداشت می فهمی؟ نه، می فهمی؟
حالا چی ازش بنویسم؟
نه فکر کن ...
دِه فکر کن دیگه لعنتی...
فکر کن خودت نداشتی،
دوست داشتی ازت چی بنویسم؟
هان؟ خوب بگو دیگه مردیکه الدنگ...
.
.
الاغ...
.
از جاده تاریک می گذریم؛ من و گلم، به سوی شمال...
دوستش دارم گلم را؛ خیلی دوستش دارم.
دیگر نمی شود جلوتر برویم اینجا خوبست؛ اینها را به گلم می گویم. خیلی وقت نیست که با همیم ولی من دوستش دارم؛ خیلی...
می ایستیم؛ چقدر تاریک است اینجا؛ شاید لامپ ها سوخته اند همه. کمی اطراف را نگاه می کنم؛ کسی نیست، هیچ کس. دست می کنم و آنرا از شلوارم در می آورم، دستی
به اش می کشم و با دست دیگر در تاریکی آن شکاف باریک را پیدا می کنم و آرام، خیلی آرام تا ته فرو می کنمش آن تو...
حس جالبی است توی این تاریکی، راستش تا به حال در تاریکی اینکار را نکرده ام؛ کمی هیجان زده شده ام، ولی بار اولم که نیست، به خودم می آیم... دست می کنم و آن چیز را بر می دارم ( نمی دانم چرا اسمش در دهانم نمی چرخد ) در تاریکی کورمال، کورمال دست می کشم و سوراخ پشت گلم را پیدا می کنم. با احتیاط آن چیز را درونش فرو می کنم و با دست فشارش می دهم...
کمی می گذرد، می دانم که نباید هدر بدهمش همه اش را باید همان تو بریزم؛ همه اش را حداقل اینبار لازم داریم؛ همه اش را قطره، قطره...
تمام می شود؛ همه اش آن تو آمده است؛ بدون اینکه قطره ای بیرون بریزد. آن چیز را در می آورم. هنوز همه جا تاریک است، ولی من کارم را تمام کرده ام. راه می افتیم، من و گلم. چندین کیلومتر دور می شویم تازه یادم می افتد که کارت سوخت را توی شکاف دستگاه جا گذاشته ام؛ لعنتی از بس که تاریک بود؛ دستی گلم را می کشم، دور در جا می زنم و به سمت پمپ بنزین گاز می دهم...
.
جنگ بود ما به شدت می جنگیدیم و البته به شدت هم می مردیم، ناگهان خمپاره ای سنگر را سقف شکافت
لمحه ای آسمان را دیدم که از منور سرخ بود؛ و دیگر که چشم گشودم به برزخ بودم
گویی مرده باشم
...
بدی برزخ اینست که مستراح عمومی ندارد؛ همه جا بوی شاش می آید.
عریضه نوشته ام به بارگاه کبریا روقیائیل عریضه ام را قرار است به سمع حضرت حق برساند...
بودجه تامین کرده اند برای احداث مستراح عمومی. باید یادم می ماند که فرنگی بگذاریم؛ این خارجی های کون نشور، خلای ما را نمی روند؛ گه گرفته است برزخ را...
می خواهیم انقلاب کنیم. جهطلطیل به توپ می بنددمان. اینجا هم می میرانندمان...
ولی اینجا را نخوانده بودند؛ کسی در برزخ نمی میرد؛ اینجا همه یکبار مرده اند...
همینطور با گند و گه این داستان تا صبح قیامت طول می کشد. قیامت می شود. یک جا را اشتباه کرده اند. روز قیامت هم فقط بیست و چهار ساعت است. دادرسی به قابیل نرسیده روز به شب می رسد. جهان تمام می شود
آدم و حوا را که للطهطیل راه نمی دهد به بهشت؛ بهشت با آنهمه حوری، پری خالی می ماند...
خود باریتعالی از عرش پایین می آید؛ میکروفون را می گیرد و بندری می خواند...
همه ملک های مقرب دود می شوند. خارجی های کون نشور چه قری می دهند...
لامصب ها. اینجا آزادی کامل است
به حضرت حق می گوییم دی جی بَلا... خیلی حال می دهد زود تر بمیرید...
اینجا هوا خوب است
خودم یکروز دکتر را خفه می کنم
هیچ کس باور نمی کند
همه به من بیلاخ نشان می دهند
من سیگار ندارم
سیگار داری؟
بیچاره مهین، چه جیغایی می زد
من دیوانه نیستم...
.
بیا و مرا بند کن به نگاهی
بیا و مرا به اوج ببر با گناهی
که با تو بسیار خوشبختم
که با تو می توانم به عرش بروم
که با تو بی نیاز از همه جهانم
با تو که آیت خداوندی بر زمین
با تو که برترین عطیه آفرینشی
با تو ای همیشه زیبا
با تو، تنها با تو است که من؛
به من می مانم
و از هر چه هست پاک می شوم
و وجودم از اوهام می رهد
و خالص می شوم
با تو
تو که پاکترینی
تو که نابترینی
تو که بهترینی
تو آری تو!
بهترین عرق سگی جهانی...
.
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودم و شب خیز و مولع زهد و پرهیز...
به کاروانسرایی اندر بودم و خلقی به دورم سیر خفته، همه اسباب بزرگی فراهم بود...
به خود ندیدم، بگفتم همانا که من اینکاره نیستم پس من هم بخفتم تا نیمروز...
فردا همگان رفته و من را نهاده بودند و کاروانسرا دار بچه باز بود...
به این سوی چراغ قسم که برنخیزم از این در؛ که نه پی حشمت و جاه آمده ام...
آدرس را اشتباهی بهم داده اند، لاکردارها...
آسمان را که می کاوی روزها،
خورشید می بینی
و کران، کران آبی
و گاهی ابرَکی و بادَکی
آسمان را که می کاوی شبها،
که ماه کامل است
نور می بینی
و آنگاه که ماه، هلال کوچکی بیش نیست؛
ستاره، بیکران ستاره...
پس...
اگر می خواهی اینقدر زمین نخوری،
جلوی پایت را نگاه کن، مادر قحبه!
.
به همه چیز مشکوکم
به خصوص به زن و شوهرها
خودم دیده ام که برای هم ماچ می فرستادند، بی شرفها...
.