تبليغاتX
کام تلخ
کام تلخ
کانمان سوخت ز بس تلخی دنیا دیدیم . . .
شنبه سی و یکم شهریور 1386
کدامین سمت شب؟

کدام شعر بود

در کدام کتاب؟

 

کدام پناه بود

در کدام سمت شب؟

 

کدام اوج بود

یا کدام حضیض؟

 

کدام همآغوشی بود

در کدام سمت شب؟

 

...

.

.

.

د ِه... بگو دیگه...

بگو اقدس

کدوم نامردی شیکمتو بالا آورده؟

شیکمشو سفره می کونم به مولا...

.

+ چنین نوشت به گاه 4:40 . امیر .
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
به سربازی خواهم شد...

 

سرم درد می کند؛ قبلا نمی کرد. شاید قرار باشد بجنگیم.

کاش معافم می کردند. گفتند تو بیا ما فرمانده ات می کنیم؛ خر شدم رفتم سربازی.

دلم پارتی می خواهد و یک تکنو شلی که یک پایم را بالا بگیرم و بنوشم به سلامتی جرج.

به سلامتی افکار محترم من صلوات؛ نه سلوات از ص خوشم نمی آید...

کلا جمعا ما به سربازی شدیم.

لامصب سربازها همه شکل همند. دستور داده ام گردانم همه گوش چپشان را رنگ کنند که با باقی گردانها قاطی نشوند؛ اما این یابوها فرق چپ و راست را نمی دانند هنوز.

شب عملیات است.

دوست دارم همه گردان را ببوسم؛ از بوی گلاب گندم می گیرد به جایش با سربازها  بای، بای می کنم... فردا دادگاه صحرایی دارم.

می فرستندم خط مقدم.

چیزی از پشت می خورد به کمرم؛ فکر می کنم سرباز دماغوی خودمان است که سهمیه من را برایم پرت کرده؛ می آیم بفرستمش دور جبهه را کلاغ پر برود، می فهمم تیر خورده ام، از پشت سر. وقتی برانکار می آید و می برندم سرباز دماغو به من چشمک می زند؛ می فهمم کار خودش بوده هفت تیرش را فوت می کند می گذارد پر شالش... خون را می چشم شور است، کاش خیار داشتم با خون می خوردم. ندارم من خیار ندارم... من خیار ندارم.

از پرستار بیمارستان صحرایی خیار می خواهم؛ می خندد و به سرباز تخت بغلی ماچ می فرستد...

خسته ام از خودم از همه از شما که فکر می کنید آخر این نوشته به سرانجامی می رسد خنده ام می گیرد، کلا دوست دارم ته دلتان وقتی که فحشم می دهید...

شاید قرار باشد بجنگیم؛ بیایید گلاب بزنید همه تان را ماچ کنم دلم خنک شود...

بیایید به نوبت فرمانده شویم و همدیگر را ماچ کنیم، فردا بمبارانمان می کنند، می میریم ها...

این چیزم را هم بگویید به کجای این شب تیره بیاویزم، باز شده وبال گردنم؛ آخر کار دست همه مان می دهدها...

.

+ چنین نوشت به گاه 23:30 . امیر .
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
بازی با وطن، وطن برای تو یعنی چه؟

 

وقتی لیلا معظمی دوست عزیز و هم کلاسی قدیمم، مرا به بازی فرا خواند زیاد تعجب نکردم، من اصلا اهل بازی می باشم از نقطه بازی و خر پلیس گرفته تا بازی وبلاگی وطنی... بعد تر فهمیدم سر قضیه را حسین نوروزی در آورده در گاو خونی با عنوان: ( بازی با وطن، وطن برای تو یعنی چه؟ ) و جماعت هم بدو، بدو دارند وطن، وطن می کنند؛ گفتم منم امان، ببم، ای آخ... وطن، ای جان... وطنی سر بدهم که نگو.

هر چه خودم را چلاندم که ای امان، که ای ببمم در بیاید، توفیقی حاصلم نشد؛ فکر کردم بیشتر از یک واقعیت منطقی برای من وطن حسی است غیر منطقی به محدوده ای جغرافیایی، کف دستی خاک که هیچش را ندیده ام؛ جز کَمکی را و مشتی مردمان که نمی شناسمشان؛ جز اندکی را و تاریخی که نمی خوانمش و فرهنگی که نمی دانمش و بیشتر برای من وطن در باقالی پلویی است و سر پل تجریشی و دربندی و مادری و پدری و دوستانی...

عاقلانه فکر کنی چیز مزخرفی است این وطن؛ ای امان... ای ببمم در بیاید که چه بشود...
ولی ما مردم کجا عاقل بوده ایم در کل که اینجا باشیم؛ خودم را می گویم آنها که می شناسید، که می دانید جمعا عقل با من نسبتی ندارد و آنها که نمی شناسید بدانید که من امیرم، خلجم، امیر خلجم؛ و خودم به عاقل بودن خودم بسیار مشکوکم، شما هم باشید حتی اگر عکسش برایتان ثابت شد.

وطن برای من عزیز است گویی، یعنی لابد هست، یعنی احتمالا باید باشد؛ یا یک همچنین چیزی ولی در کل برای ما مردم وطن از همه چیز عزیز تر است( به حرف) و از همه چیز بی ارزش تر ( به عمل) وطن را می خواهیم که نانی به کف آوریم و به غفلت بخوریم. وطن، وطن می کنیم که وطن ، وطن کرده باشیم و نمی دانیم چرا. تا نفع شخصی مان وسط می آید می شویم تاجر و دزد و دروغگو و تا از وطن می گویند می شویم وطن پرست و وطن دوست. وطن برای ما مردمان ایران شده لق لقهء دهان؛ شده حرف روز روشنفکری وگرنه ما همانها هستیم که خاک این وطن را به قرضی به روسیه دگوری واگذاشتیم و آبش را به فرضی به جمهوری های شمالی لگوری. جوانش را سپر توپ و تانک کردیم و پیرش را آوارهء خرج و صف و بانک. الوطن، الوطنمان خودمان را هم کر کرده است. کوه و دشتش را می پرستیم و در به در به دنبال تملکشانیم که به ناخن صنعت بتراشیمشان و ویلا بکاریم، عاشق نیروی جوان و خلاق میلیونی اش شده ایم و به جای تولید، دلال جنس های چینی شده ایم تا کارگران چینی به نوایی برسند از کیسه وطن. دیری نخواهد پایید که ایران را ایرانستان کنیم به قول خدابیامرز...
بعدها قرنها وقت داریم برای مرثیه سرایی برای وطن، امروز را عشق است و فروش گاز وطن به پاپتی های جهان به بهای ریگ بیابان، امروز را عشق است و ساختن خانه برای بی خانمان های رقاص جهان با پول نفت وطن و در عوض موز و قهوه به وطن آوردن...  فردا که مایی نمانده است، امروز حق مسلم ماست...

نه خواهرم، نه برادرم به ما نیامده است، وطن، وطن کردن. ما مردمی تقلبی هستیم؛ همان بهتر که ورساچی تقلبی بپوشیم و گوچی تقلبی بزنیم و در کافی شاپ تقلبی بنشینیم و کاپوچینوی تقلبی بنوشیم و بادی تقلبی به گلو بیاندازیم و شعری تقلبی در رثای وطن بخوانیم، آنهم مثلا در باب زیبارویان تقلبی وطنی با بینی های تقلبی عملی.

من خودم را می گویم، کسی هستم مثل همه مردم؛ کسی هستم تقلبی، یک وطن دوست تقلبی، یک من تقلبی، ولی نمی دانم چرا، وطن برای همین من تقلبی، عزیز است گویی، یعنی لابد هست، یعنی احتمالا باید باشد؛ یا یک همچنین چیزی حتما هست، اینجا وطن من است وگرنه من چرا جوش هیچ جای دیگر دنیا را نمی خورم؛ چرا برای من سهم من، سهم ما، سهم وطن از خزر مهم است و بالتیک و نظام حقوقی اش به هیچ نیست برایم؟ چرا من هنوز بغض نبود باکو و نخجوان را دارم ولی تکه، تکه شدن اروپا برایم به هیچ است؟  
نه خواهرم، نه برادرم، وطن برای من وطن است. محدوده ای جغرافیایی، کف دستی خاک،  مشتی مردمان، تاریخی و فرهنگی و باقالی پلویی و سر پل تجریشی و دربندی و مادری و پدری و دوستانی...  

وطن هنوز برای من، برای ما وطن است.

                                               

 

                                                                 امیر خلج.

 

 

من هم اینجا برخی دوستان را به بازی دعوت می کنم:

امین فولادی

لیشام

روز مشق

چلچله

و باقی دوستان را هر کسی که هست.

                  

                  

 

+ چنین نوشت به گاه 2:30 . امیر .
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
ما پس از سالها همخانه شدیم

 

همخانه شدیم

من و دختری که عاشقش بودم

همو که برایم لمحه ای بود از بهشت موعود خداوند بر زمین

همو که ایمانم بود

همو که باورم بود

مقدس بود

نور بود

حس بود

حال بود

.

.

.

اما از وقتی همخانه شدیم؛

دلم می خواهد بمیرم...

تمام اعتقاداتم ویران شده اند...

صبح که از خواب بر می خیزد

دهانش بوی مستراح می دهد

و وقتی خیر سرش از مستراح می آید

گند محله را بر می دارد

گویی در دالان کانش گربه مرده چال کرده باشند

نمی دانم چه مرگش است پتیاره...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 1:10 . امیر .
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
به مناسبت سالگرد فرو ریختن برج های تجارت جهانی

 

لب ماتیکی...

لپ گلی...

ابروی تتو کرده...

موی مش کرده...

بوی عطر...

بوی هم خوابگی...

بوی عرق تن زن...

اندام های میان تنه...

پستان گرد گنده...

ناخن مانیکور شده...

ساق اپیلاسیون شده...

دامن کوتاه...

پیرهن تنگ نازک...

کرست شیشه ای...

رادیو دو موج...

تلویزیون سوخته...

رخت پاره...

دمپایی کهنه...

خریداریم...

خریداریم...

+ چنین نوشت به گاه 3:1 . امیر .
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
زندگی با تو...

 

بدو بیا بغلم

آفرین دختر خوب

بگذار حسابی نازت کنم

...

آفرین دختر خوب

بگذار اینجایت را بخارانم...

حالا آنجایت را...

حالا زیر شکمت را که دوست داری...

ای بابا باز که تا دستم خورد بهت پاهایت را هوا کردی

دختر بد...اَه...اَه

...

چند بار بگم نباید پاهایت را فوری هوا کنی

باز دعوایان می شودها...

آنوقت من ممکن است با روزنامه بزنمت

و تو به من پارس کنی

که سر و کارت با لنگه دمپایی می افتد...

حالا که باز بی جنبه بازی در آوردی

 اصلا چخه ... چخه...

.

+ چنین نوشت به گاه 2:22 . امیر .
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
سفر حج

 

به سفر شدیم

به سفر حج

راه ناهموار، نامرادی بسیار

پنجاه بار...

پای پیاده

به حج شدیم

به خانه درون راهمان ندادند

و هر بار ما را از راه رفته باز گرداندند

پنجاه بار

بی آب، بی غذا

از عراق عجم پای پیاده

تا مکه، تا مدینه

و هیچ گاه به طواف نخواندندمان

و هیچ کس به ما حاجی نگفت

و هیچ کس به ما حاجی نخواهد گفت

و آنگاه که اتوبوس آمد

تازه فهمیدیم که شترهای کاروان حاجی نمی شوند

همان طور که اتوبوسها

ولی هیچگاه نفهمیدیم

چرا به این پرنده های ابله بی قواره، حاجی لک لک می گویند

.

 

+ چنین نوشت به گاه 3:15 . امیر .
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
مردی که بچه هایش را دوست داشت.

 

بلند شو، دستانت را بشوی

...

نه ... نه ... اول یه ماچش کن!

خوب، حالا بلند شو

...

نه ... نه ...

          بمون... بمون

بمون، یه کم بغلش کن!

خوب بسه دیگه الان خوابت می بره...

...

حالا باید یه چیز خنک بخوری

           یه سیگار بکشی

...

بعد می تونی دوباره مشغول شی

...

نه ... نه...

احمق جون! چند بار بگم اینقدر احساساتی نباش

اونو بنداز دور

      بنداز دیگه الان می بینه

احمق!

آخه اونا حتی به اندازه یه آدم کروموزوم ندارن

بنداز دور اونو

ببین اینیکیم ببینه تو اینارو نیگر می داری فرار می کنه ها

حالا ببین کیه گفتم بهت...

...

...

و مرد بدون توجه به ندای درونش؛

بچه ها را با محبت و در حالی که لبخند می زد

در یخچال کنار دو میلیون خواهر و برادر دیگرشان در تنگ آب خالی کرد

ناراحت هم نبود که بچه هایش نصف کروموزوم دارند...

و وقتی سر برگرداند زن رفته بود.

.

 

+ چنین نوشت به گاه 4:10 . امیر .
شنبه هفدهم شهریور 1386
اینجا تیمارستان است؛ من دیوانه نیستم

 

اینجا تیمارستان است؛ من دیوانه نیستم...

اشتباه شده است. به دکتر می گویم سیگار داری و او به من بیلاخ نشان می دهد.

خودم یکروز خفه اش می کنم؛ دیدم دیروز با منشی تیمارستان خاک تو سری می کرد، زیر میز.

از مردی عینکی، کبریت می گیرم. بیچاره دیوانه است؛ فکر می کند ژنرال

ارتش اعلی حضرت است.

من خود اعلی حضرتم و هیچ وقت او را ژنرال نکرده ام...

شاید فردا... شاید فردا...

دختر یکی از این دیوانه ها به دیدنش می آید؛ به من سیگار تعارف می کند همه هفده سیگار داخل پاکت را بر می دارم؛ می آید چیزی بگوید که به او بیلاخ نشان می دهم؛ می ترسد. حیف شد از من ترسیده دخترک؛ پستانهایش خیلی قشنگ است؛ مثل لیمو، مثل انار، مثل آتیش...

- آتیش ندارم با چی خودمو بسوزونم پس؟ پیت نفت تو انبار بود واسه زمسون...

مهین چه جیغهایی می کشید... کیف می کردم... کیف... ولی آخرش به من بیلاخ نشان داد؛ من هم با بیل سرش را کندم... زنک نباید به من بیلاخ می داد... بعد من را به اینجا آوردند. من دیوانه نیستم، خودم دیدم پیت نفت را روی خودش خالی کرده بود... من فقط کبریت کشیدم برایش، یک چیله کوچک... یک چیله کوچک.

بعد چه کیفی کردم که می سوخت... ولی آخرش به من بیلاخ نشان داد؛ من هم با بیل سرش را کندم...

دلم برایش تنگ است. دلم می خواهد بغلش کنم؛ فشارش دهم؛ پستانهایش را گاز بزنم، مثل لیمو، مثل انار...

اینبار شاید نصفشان را بکنم تا دیگر نرود با دکتر تیمارستان خاک تو سری کنند. خودم دیدمشان زیر میز.

همه دیوانه اند؛ همه... باید بروم این چیزم را یک جا آویزان کنم، زیر گلویم زخم شد از بس که خاراندمش. مهین را می خواهم؛ نه برای پستانهایش... نه... نه...

مهین را می خواهم که با دکتر بروند زیر میز تا من چشم گذاشته ام قایم شوند.

 اینجا تیمارستان است؛ من دیوانه نیستم... شما به اینها بگویید...

شما خودتان دیوانه نیستی؟ سیگار داری به من بدی؟ 

.

 

+ چنین نوشت به گاه 3:16 . امیر .
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
خوب من هم زنی مثل دیگر زنهایم *

 

دلم می خواهد به اعماق قلبت راه یابم

دلم می خواهد ذهنت را بخوانم

دلم می خواهد افکارت را بدانم

دلم می خواهد درونت را ببینم

دلم می خواهد...

اما بیشتر از همه دلم می خواهد بدانم آن چیزی که از روی شلوارت می بینم واقعی است؛ یا همیشه یک جفت جوراب کهنه توی شورتت می گذاری...

.

*- از نوشته های اقدس (در دوران تجرد)

.

 

+ چنین نوشت به گاه 0:25 . امیر .
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

 

 من امشب راستش حال نوشتن ندارم، دارم چند تایی نوشته قدیمی ولی حال اونا رو هم ندارم.

امیر تنها، امیر خسته، امیر فکریه، امیر دلش تنگه به این راحتیام گشاد نمیشه.

راستی باید بگم ما از برنامه عقبیم اصلا شما اصلاح فرهنگی نشدین، آدم شین اینقدر با سرچ کلمه "دول" و "ممه" و "اونجا" نیاین وبلاگ منو بخونین (آخه من خیلی باهوشم سیستم وبگذرم هم میگه از کجا ها این وبلاگو می جورین) آرزو به دلم موند یکی مثلا سرچ کنه "اسحاق زید ازغندی" بیاد یه دو کلوم چیز یاد بگیره، بره ، ولی نمیشه که نمیشه.

یه چیز دیگه من از این به بعد به توصیه دوستی از عناصر اناث، برای تابو شکنی هم که شده بعضی وقتا از اقدس خواهش می کنم اینجا چیز بنویسه، پس منتظر یاری سبزتون هستم ( نه یاری زرد نه قهوه ای حواستون باشه یاری سبز)

حال برین تنهام بذارین، می خوام تو این نصفه شبی تنها باشم چراشم به شما ربطی نداره.

 ده برو دیگه بچه پر رو، با توام آره برو دیگه ....

...

نمیری خب به ... به .... به گوشم که نمی ری نرو تا جون از کونت درآد...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 0:13 . امیر .
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
خوب من هم مردی مثل دیگر مردهایم.

 

من افکارت را دوست دارم

دیدت را به دنیا می پسندم

از سلیقه موسیقاییت خوشم می آید

مردۀ نوشته هایت هستم

نقاشیهایت را تحسین می کنم

اما خودمانیم پستانهایت چیز دیگری هستند...

.

+ چنین نوشت به گاه 1:35 . امیر .
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
بازی مردانه، خیلی مردانه.

 

بازی، بازی مردانه بود

                خیلی مردانه...

مرد کارت خواست

        - عدد، لطفا ً...

(اَه... لعنتی آخه آدم با این دست بلوف می زنه)

زیاد نباخته بود

با خودش گفت: بازی مردونست، مردونه بازی کن بردی امشب...

...

این دست سه تا سرباز خوشگل داشت

- دو کارت برای من لطفا ً...

خب نشد ولی حداقل سه بود که...

- رست

هر چه ژتون داشت وسط میز گذاشت

( اَه...)

حریف فول بود خیلی فول...

با خودش گفت: بازی مردونست، مردونه بازی کن بردی امشب...

...

..

مرد کارت خواست

...

لعنتی ... چک پولها هم رفت

با خودش گفت: بازی مردونست، مردونه بازی کن بردی امشب...

...

مرد باز هم بله داده بود

سویچ ماشین وسط بود...

لعنت به این شانس...

با خودش گفت: بازی مردونست، مردونه بازی کن بردی امشب...

...

مرد باز کارت خواست

بازی، بازی مردانه بود

                خیلی مردانه...

...

اَه...لعنت...

خواست به خودش بگوید: بازی مردونست، مردونه بازی کن بردی امشب...

اما...لبخندی زد و از پشت میز بلند شد

این بار دولش را باخته بود.

بازی، بازی مردانه بود

                خیلی مردانه...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 0:30 . امیر .
شنبه دهم شهریور 1386
مسایل مهم بشری...

 

حقوق بشر...

برابری ...

اقلیت...

لایحه...

گفتمان...

اکثریت...

فراکسیون...

حق زندگی...

انکسار افکار...

تسامح و تساهل...

کمپین یک میلیون امضا...

استحاله فرهنگی...

در آمد سرانه...

پلورالیسم...

تضاد آرا...

مانیفست...

لائیسیته...

.

.

.

هیچ کدام تخم صغری هم نیست

برای صغری، یانگوم مهم است.

 یانگوم...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 1:58 . امیر .
جمعه نهم شهریور 1386
اینگونه ام
 

من...

خب

شاید

اصلا...

در کل

بله. بله

ولی

حتما

کی

حالا دست.... دست

آقایون دست... خانوما رقص

حالا برعکس

این کمره یا شا فنره

دست...دست....

.

+ چنین نوشت به گاه 17:29 . امیر .
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
هندوانه ها به بهشت نمی روند

 

هندوانه 34 روز عمر داشت

هندوانه جوان نبود

هندوانه تنها بود

هندوانه خسته بود

هندوانه تمام عمرش یکجا زندگی کرده بود

هندوانه تنها یک کشتزار را می شناخت

          تنها یک مزرعه را

          و یک بوته هندوانه را

و هندوانه اکنون بسیار خسته بود، از این اوضاع

هندوانه دلش می خواست می توانست از آنجا برود

هندوانه دلش می خواست می توانست حداقل تکانی بخورد

هندوانه از اول عمر تا بحال یکبری روی زمین بود

و برای همین دیگر از همه چیز خسته بود

...

هندوانه عمری بود کونش خواب رفته بود...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 4:19 . امیر .
سه شنبه ششم شهریور 1386
من اخطار می کنم که عشق چیز بدی است!؟؟

 

قبلها جور دیگری بودم...

اکنون

من سخت با بودن خود در گیرم

و شاد

    و پر از نشاط و حیات

          و در نهایت حسن و غرور جوانی

مرا کفایت می کند، بوی باد

       مرا کفایت می کند، رنگ آفتاب

                                     زلال آب

مرا کفایت می کند، خنده بهار

                           تاب گیسوی درخت

مرا کفایت می کند، من

. . .

مرا کفایت می کند، تو

مرا به عشق کاری، است گویی

مرا به تپش سینه به شنیدن نامی، کاری است گویی

مرا به . . .

. .

. . .

اینجوری نمیشه!؟؟

باید فکری برای خودم بکنم

مطمئنم که دست آخر @#$ خل شده ام

چندی است عموما @#$ شعر می گویم

وگرنه همه آنها که گفتم قبلها، تخمم هم نبود.

.

+ چنین نوشت به گاه 3:11 . امیر .
دوشنبه پنجم شهریور 1386
در کره ماه چه می گذرد آیا؟

 

زمان: سال 2124 میلادی.

مکان: کمپ فضایی، دریای تتیس، کره ماه.

صحنه: اتاق خواب یک زن و مرد زمینی.

 

مرد: ... آخ ... آی...عزیزم...آخ

      آ..ی.ی.ی....عزیزم!...عزیزم!... میدونی؟

     هر چقدر به نظر تو مضحک باشه

     هر چقدر به نظرت من لوس و نازک، نارنجی باشم

     هر چقدر که روی ماه جاذبه کم باشه...

     قبول کن که یک ششم وزن تو باز وزن کمی نیست...

     قبول کن که خیلی خوب نیست صبحا بجای اینکه آروم بیدارم کنی با همه وزنت

     بپری رو اونجام و بعد کِر، کِر بخندی ...

     می فهمی زنیکه یابو!... اینجا رو ماهم، ممکنه اونجام بترکه...

.

 

+ چنین نوشت به گاه 7:40 . امیر .
یکشنبه چهارم شهریور 1386
انسان معجزه هزاره سوم

 

ما انسانهای قرون و اعصار، با آنمه ادعا و نخوت

پس از نیل به دست آورد های بزرگ بشری، در این عصر، در عصر ارتباطات و فن آوری های نوین در یک صبح زیبای بهاری، ناگهان و بدون اخطار قبلی به کل جهان پیرامون خود، با کمال بی شرمی و بدون دخالت دست، گوزیدیم.

ما گوزیدیم و کلاغان جوان بر درخت نارون ییر به جفتگیری موهومشان ادامه دادند.

ما گوزیدیم و دنیا از عطر گلهای بهار نارنج پر شد.

ما گوزیدیم و اقاقیها گرده افشاندند و باغهای سیب بارور شدند و چنارها بالیدند و ...

ما گوزیدیم، روزی هفت بار و هر بار دویست سی سی کامل.

زمان خواهد گذشت و قرنها از پس هم می آیند و می روند

...

ما همچنان خواهیم گوزید

گوزهایی کوچک و بی اهمیت

و خواهیم پنداشت که کجاست عصر گوزهای بزرگ

با ابهت، مهم و افسون کننده،  عصر گوزهای طلایی

...

و آنگاه آخرین گوز هم داده خواهد شد

با هر چه گاز که در معده هایمان باقی مانده باشد

و آنگاه هیچ اتفاق مهمی در جهان رخ نخواهد داد

گویی تمام گوزهای موثر جهان داده شده اند

و جز چند گوز فندقی گِرد چیزی برای انسان آینده باقی نمانده است...

...

پس بیایید با نگاهی به آینده درست مصرف کنیم.

.

+ چنین نوشت به گاه 2:52 . امیر .
شنبه سوم شهریور 1386
عشق فوری، در یک نگاه

 

من می آیم

ناگاه از پس غبارها و ابرها

و تو را می بینم

               که زیبا و رویایی، به سویم می نگری

 

و تو را گویی حظی عظیم  فرا می گیرد

مرا می بینی که آمده ام

             تا مهربانی این دستهای خسته را

                                            به تو ارزانی دارم

با خود می اندیشم که به چه فکر می کنی

. . .

آری، گویی به من می اندیشی

می اندیشی که

             مهربانی دستهای این غریبۀ آشنا را

که از پس غبارها و ابرها آمده است

چه خوب بود که به دستهای سرد تو بخشند

و من این را در چشمانت می خوانم

و به سمت تو راه می گردانم

چشمانت را امیدی معصوم لبریز می کند

. . .

به تو می رسم

من نیز شادانم،

 از اینکه پس از سالها چون تویی را یافتم

که پیامبرش باشم

و پیامبرم باشد

پیامبر دل غمدیده ام

 لب می گشایم که چیزی بگویم

چیزی از این دست که: عمری است که من بهر همین یک دم زیسته ام

که می بینم تو گویی چیزی می گویی

نگاهت می کنم که در دست چیزی می گردانی به سمت من

می پندارم، این اولین هدیه آشناییمان است . . .

 

و تو صدایت را بلند تر می کنی که:

... هی با توام،آقا!. . . حواست کجاس؟. . . می گم آتیش داری؟. . .

.

 

+ چنین نوشت به گاه 2:40 . امیر .
پنجشنبه یکم شهریور 1386
مرام نامه.
 

قضیه بسیار جدی شده است، ما را تهدید کرده اند که پورنو نویس شده ایم و چه و چه...

ما از همین جا اعلام می کنیم که اینگونه نظرات برای صاحبان آن محترم می باشد، اما برای ما پشم هم نمی باشد و یا یک چیزی در حدود همان پشم می باشد، در ضمن زنهار که ما را از بادبان کردن، یا شدن تنبانمان نهراسانید خودمان به همین منظور جایی فرموده ایم که:

بیت :

تنبان مرا جای بلندی بگذارید

                                   تا باد برد سوی وطن بوی تنم را.  

ما با افتخار، از همین جا که وبلاگ خودمان است، به شدت اعلام می کنیم که حسین قلی، حسین قلی است.

در ضمن خودتان را معرفی بفرمایید تا ما هم با آثار قلمی و قدمی تان آشنا شویم دلمان برایتان، همچین یواش... همچین قشنگ... همچین ظریف... غنج می رود. بیایید دست در دست هم . . . نه این نه . . . یه چیزی در حد می نویسیم که می نویسیم، به یه چیزی از اعضای شریفمان که می نویسیم.

.

+ چنین نوشت به گاه 21:18 . امیر .
پنجشنبه یکم شهریور 1386
یک پست سفارشی.

 

بوی گوشت کبابی می آید، با خود می خندم، لابد جایی خر داغ می کنند.

جلو تر می روم... خری، خری را به سیخ کشیده است و بر آتشی از استخوان خران مرده کباب می کند.

چشم می گردانم...

خران دیگری بر گرد آتش سالسا می رقصند، خری فلوت می نوازد و خری طبلا می زند.

خر سنگها زیر سم خران خرد می شوند و خر زورها با هم کشتی می گیرند و همدیگر را ضربه فنی می کنند.

آنطرف تر خری بر خری عاشق شده است، آنیکی بر زمین خر غلت می زند.

خری که عاشق شده است دارد عر می زند و معشوقه اش عجب عشوه خرکی می کند برایش...

خران دیگری دارند در گوشه آنور خر پلیس بازی می کنند و آن دیگران همین طور خر، خری بازی در می آورند از خود.

همین طور خر است و خر، همه جا خر، هر طرف خر، بالا خر، پایین خر، اینور خر، آنور خر...

می ترسم خر کنندم امشب.

دنیای عجیبی شده است.

غلط  نکنم اوضاع کمی خر تو خر می باشد...

.

+ چنین نوشت به گاه 3:3 . امیر .