عرق از همه وجودمان سرازیر شده است، تشک خیس خیس است از تماس بدنهای خیس مان. بوی بدنش می خورد زیر دماغم، دوست دارم این بو را؛ بوی آمیختن بدنهایمان را بهم دوست دارم.
دست می گذارم روی سینه اش، با آنیکی دستم مچ دست راستش را به تشک فشار
می دهم. همه وزنم را رویش می اندازم، در آخر با هر چه زور که دارم می خوابانمش روی تشک. نمی خواهد این کار را با او بکنم ولی مگر می توانم تا اینجا را بزور
کشانده امش، مگر می شود عقب کشید.
دراز می کشم رویش، هنوز دستم روی سینه اش است، بهتر، بماند همانجا بهتر است، حس خوبی بهم می دهد. صورتم را کنار صورتش می چسبانم؛ رایحه عرق وخون را با هم بو می کشم؛ خون از کنار لبش سرازیر شده است؛ نمی خواستم لبش پاره شود ولی مگر می خوابید لاکردار...
می خواهد نگذارد کارم را بکنم؛ دست می اندازم دور گردنش، هر چه زور دارم یکجا جمع می کنم، همه وزنم را یکجا می اندازم رویش... دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم. رفاقت و دوستی قدیمی ام با برادرش هم اینجا به دردش نمی خورد، من شده ام یک حیوان وحشی که شکارش را به زمین زده...پاهایم را به زور وسط پاهایش جای می دهم. پوستهای عرق کرده مان روی هم لیز می خورد. کم کم دارد تسلیم می شود؛ اینرا توی نگاهش می بینم و التماسی را هم که ته چشمهایش است، انگار یکجوری می خواهد نگذارد من اینکار را با او بکنم؛ اما مگر می شود...دارم دیوانه می شوم، خیلی وقت است آرزوی این لحظه را دارم. همیشه با بی شرمی این لحظه را در ذهن می دیدم. و اکنون او زیر من خوابیده است و دارد کم کم تسلیم می شود... با همه وجود فشارش می دهم به سمت تشک، صدای آهش بلند می شود و من حظ می کنم از شنیدنش... در یک لحظه همه چیز تمام می شود، داور سوت می کشد. من او را با آنهمه ادعا ضربه فنی کرده ام.
.
نمی دانم کجا می شود از " اسحاق زید ازغندی " خبری گرفت یا بیتی خواند. نمی دانم اصلا این اسم از کجا به کله ام افتاده است. سه، چهار روز است دارد روی اعصابم رژه می رود این " اسحاق زید ازغندی "
نمی دانم شاید دو باره عاشق شده باشم ...
علی الحساب بسیار جیش دارم، فکر کنم باید به مستراح شوم.
من شاید هم دوباره عاشق شده ام، چند روزی است عموما #@$ شعر می گویم.
این جیش هم بد دردسری است، وقتی مسئله به این مهمی دارد آدم که " اسحاق زید ازغندی " کیست...
باید به مستراح شوم فکر کنم کمی حالت عصب دارم و چند قطره جیش و کمی هم عاشق شده باشم گویا...
اصلا گور بابای این یارو کرده ... به کجای این شب ژنده این چیزم را آویزان کنم که وبال گردنم نباشد...
.
باران می آید
و من از پس غبارها و ابرهای بارانی
با گامهایی خسته به سوی تو می آیم
با گامهایی که با ضرباهنگ قطرات باران هماهنگند
و چقدر نگاهت آشناست
و چقدر چشمهایت آشناست
و چقدر دستهایت آشناست
و چقدر محتاجم به مهربانی این دستهای آشنا
می خواهم سر بر سینه ات نهم و سیر گریه کنم
.
.
.
آه، چقدر تو مرا یاد پلنگ صورتی می اندازی
.
آخرین دوره جنگهای صلیبی است
مسلمانان می برند. . .
.
چگونه می آیی
چگونه می روی
درمیان بودن من
زمان غریبی است
گوش کن
صدایی می آید
ازآن دورها
مرا گویی می خوانند
در دوردستها
گوش کن
صدایی می آید که مرا به لذتی سرشار
می خواند
و از وجودی مطبوع پرم می کند
چشم می گردانم
همه را خوابی عجیب فرا گرفته است
و در میانه منم که تنها
گوش فرا داده ام
گوش کن
صدایی می آید
از دوردستها
و آنگاه تنها تویی که
از میان آن جماعت خوابزده چشم می گشایی
و به من می گویی:
می ذاری یه چرت کپه کنیم یا پاشم جرت بدم؟
و من دیگر لب فرو می بندم
ولی هنوز صدایی می آید.
.
امروز صبح که بیدار شدم، هیچ چیز سر جای خود نبود، گیج گیج بودم.
دستم را زیر تخت پیدا کردم و در مشتم دماغم را که کنده بودم
مغزم را که به شیشه پاشیده بود با کاردک پاک کردم و لای روزنامه پیچیدم تا بعد
چشمهایم را هر کدام از جایی یافتم و در چشمخانه نصب کردم؛ با دو قطره چسب مرغوب خوراکی
زبانم زیر بغلم بود و طعم گس ژیلت می داد
دندانهایم سر کوچه بر علیه من تظاهرات کرده بودند
.
.
.
صبح تا غروب طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم، همه چیز را مثل اول سر جای خودش نصب کردم
ولی هنوز گیجم انگار یک جای کار ایراد دارد، یک ایراد بزرگ، یک ایراد اساسی
اگر تا فردا این یکی را حل نکنم باز خودم را منفجر می کنم، باز انتحاری می کنم ...
راستی شما یه دول کوچولو ندیدید؟
.
دستان من خشک خشکند
دستان من سرد سردند
دستانی آویخته بر شانه هایم
مثل شاخه های خشک درخت نارون
احساس می کنم
مرگ را در نزدیکی
از خشکی و سرما
و این درد جانکاه که از دستانم به تمام وجودم می ریزد
و هیچ یاری کننده ای نمی یابم
هیچ کسی نیست در نزدیکی
جز مرگ
و لاشخورانی که در اوج آسمان مرگ مرا منتظرند
کسی نیست که دستانم را گرم کند
کسی نیست که دستانم را از خشکی برهاند
من می میرم و تمام آرزوها با من
و هیچ کس نیست مرا از این دستان سرد و خشک برهاند
.
.
.
و مرد آخر مرد
از خشکی و سردی دستانش
و من حتی یک قطره جیشم نداشتم برای او.
.
بر سر بند بر آویخته ای
ممه دانی است
که در باد برآویخته اند
باد در قصد به در بردن آن
ولی از بخت بد باد سمج
چند صد گیره بدان بیخته اند
ممه دان را مبَر ای باد، مبَر
با توام، باد بد هرزه، مبَر
ممه دان مال زنی بی ممه است...
.
به سلامتی آسمون
که به همه بزرگیش یه رنگه
کون لق تخم مرغ
که با اون کوچیکیش دو رنگه.
.
سالها بود که ما بودیم
سالها بود که زیادتی بودیم
بین فراغتی
واحه ای در کویری
که مرگ را در کناره دارد
...
به انتظار ساربانی که به بانگ درایش
به کوچ نویدمان دهد
...
سالها بود که ما تنهایان
ما مطرودان عالم خاک
زنده بودیم به امیدی
به امید دیدار دوست
و آن روز که آمد
گویی جانی که به مرده ای دمند
و روانی که به افسرده ای دهند
تو آمدی
ای منجی موعود قبیله غم
ای کاروان سالار صبح
به اشارتی در پی ات روان شدیم
و به تو آویختیم
به تو آویختیم
که تنها پناهمان بودی...
و اکنون چندی است
راه می نماییمان
بدانجا که تو را خوش می آید
و ما را رخصت آن نیست که بدانیم
چه باک
چنین باد
باشد که روزی قدم آهسته تر داری
به رحمت
که خستگانیم
کمی حرمتمان بدار
و اینقدر لوبیا نلنبان
که ما نومیدانه به خشتکت آویخته ایم
.
سر به زیر دارد
غالب اوقات
.
محجوب است و آرام
همواره...
نه، همان غالب اوقات
.
سنـّّت شده است
چند سال پیش
.
سر کشی می کند گاهی
گاهی البته
گاهی که بی حجابی بیند به خصوص
.
بر می خیزد، قیام می کند
به جنبش می افتدش عرق النساء
و دیگر کسی را یارا نیست که آرامش کند
بنشاندش
.
او کیست؟
کسی می داند آیا؟
.
.
نه، نه الاغ بی شعور
با آن افکار خرابت
او دول نیست!
.
او حسین قلی است.
.
بله . . . من، سیاست بله، بله. . .سیاست
سیاست که مشغله هر روزه ماست، بله بله روزنامه. . . بله هر روز می خرم
از همون روزنامه های چهار رنگ . . . نه نه از همون سیاسیا دیگه، بله
اصلا من خودم تفسیر می کنم می خوام سر سال چاپ کنم تفسیرامو
نه نه من خودم اپوزوسیونم، خودم فراکسیون می کنم
ائتلاف می کنم، بله بله من خودم تنهایی خیلی سیاسیم
. . .
.
.
دیدی فاطی جون فقط تو کلم فکرعرق و کباب نیست
سیاسیم من به مولا
چی؟ . . . هان . . .آره دیالکتیک می کنم، فراکسیون می شم
اگه حالا رضایت بدی بریم اون اتاق. . . آره، آره. . .
بریم بحث سیاسی کنیم؛ بریم فراکسیون کنم باهات. . .
نه نه . . . دیگه نشد ها
قول دادی خودت درآری لباساتو.
.
عجیب است
دلت را گم کرده ای
انگار تا به حال نداشته ایش
می دانی کجاست؟
خودت آخرین بار جایی، زیر خروارها خاطره
در پستوی سینه ات نهانش کرده ای
و امروز باز باید بیابیش
دور نیست
و تو در التهابی می سوزی
باید بیابیش
جایی آن دورها پیدایش می کنی
برش می داری
خاکش به مژگان می ستری
و تعمیدش می دهی؛
به دو قطره اشک متبرک محزون
و به آنی می دهیش که آنی دارد
و تو همجنان در التهابی می سوزی
که دلی را که به رایگان به آنی دادیش که آنی داشت
به کجا می برندش
فردا می بینی
سر کوچه، گربه ها دارند
سر دلت که از زباله دان جسته اند دعوا می کنند
و تو عجیب حیران می شوی
به خود می گویی:
آیا پاسخ آنهمه شعله که سوختم شرار خردی نبود؟
و ندا می آید که:
نه . . .
. . .
مادر قحبه!
. . .
. . . نبود.
صدایی آمد، به باغ شدم
صدای پای ماه بود؛ ماه بلند، ماه بالا
صدای پای نور
صدای پای ستاره ها
و آنگاه چشم در چشم ماه، من و ماه، ماه بلند، ماه بالا
دو بیت شعر ناب را چشم در چشم خواندیم
.
.
اَه...اَه..
..
گندت بزنن،مرتیکه عوضی! ببین چه گهی زدی به احساسم
صد دفه گفتم می خوای بگوزی برو مستراح، الاغ!
.
زیبایی همه لحظه های بودن را
میتوانم تنها از یک نگاهت بربایم
تنها از یک نگاه تو
.
و آنگاه است که در لذتی مدام از حضورِ بودن
غرق می شوم
.
به پاسداشت تواز خود به در میشوم
به پاسداشت تو
نازنین...
.
.
.
دیدی؟ نه جون من دیدی؟
منم بلدم اینجوری روشنکر باشم
نه جون من روشنفکر نبودم؟
بودم دیگه قبول کن
حالا که فهمیدی چقدر روشنفکرم
چقدر حرفای عاشقانه بلدم
چقدر انتلکتم
بیا خودت باقی لباساتم درآر.
.
مرد فریاد می زد
مرد مشت به دیوار می کوبید
مرد فحش می داد، به زمین و زمان
آخر مرد، مرد بود دیگر
و زن لبخند می زد
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
.
مرد قدرتمند بود
مرد قانون را داشت
مرد همه چیز را داشت
آخر مرد، مرد بود دیگر
و زن لبخند می زد
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
.
مرد فریاد زد: بیچاره ات می کنم
مرد فریاد زد: بیرونت می کنم
مرد فریاد زد: طلاقت می دهم
آخر مرد، مرد بود دیگر
و زن لبخند می زد
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
.
قاضی حکم داد؛ به نفع مرد
جامعه حکم داد؛ به نفع مرد
حتی خانواده زن حکم دادند؛ به نفع مرد
آخر مرد، مرد بود دیگر
و زن لبخند می زد
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
.
صیغه طلاق را خواندند
مرد رجز می خواند
فحش میداد
مشت به دیوار می کوبید
فریاد می زد
آخر مرد، مرد بود دیگر
و زن لبخند می زد
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
و دولی را که به غنیمت در دعوای دیشب
از مرد کنده بود؛ در جیب می چرخاند
همچین یواش...همچین قشنگ...همچین ظریف
.
تقدیم به نوگل
ای بادهای بی سبب
ای بودهای بی نصیب
یک روز خودم
تنهای تنها
به دو گوز رهایتان خواهم کرد
کودک نقش می زند
کودک طرح می کشد
کودک مجسمه می سازد
کودک بازی می کند
.
کودک. . . خوب، کودک است دیگر.
.
کودک انگشت می زند
کودک می چشد
کودک بازی بازی می کند؛ به سر انگشت تجربه
کودک در آینده نقاش بزرگی خواهد شد
شاید هم مجسمه سازی بنام
.
کودک. . . خوب، کودک است دیگر.
.
و کودک. . .
همان کودک کنجکاو، همان هنرمند شهیر آینده
نمی داند پی پی اش برای همه اینها کافی نیست.
و همچنان انگشت می زند به پی پی اش
و نقش می زند، طرح می کشد، مجسمه می سازد و بازی می کند
.
خسته بود، تنها بود، غمگین بود
شخصیتش خرد شده بود
تحقیر شده بود
سر خورده بود
دلش می خواست خود کشی کند، انتحاری کند
بمب ببندد به خودش برگردد آن تو و وسط آنها خودش را منفجر کند
دلش می خواست نباشد اصلا
مسابقه را برده بود؛ خود خودش
نیم ساعت نمی شد که مسابقه را برده بود؛ اول شده بود در کل مملکت
مسابقه شنای پنجاه متر بانوان را برده بود، در استخر پنجاه متری
مسابقات کشوری، جام قهرمانی را، نفر اول شده بود
بعد از کلی تمرین، کلی جان کندن، کلی تلاش اول شده بود
و آن داور عوضی اون چیز کوچولو را دیده بود
بخاطر همان همه چیز خراب شده بود
تحقیرش کردند؛ هو کردندش؛ کتکش زدند
هر چه دم دستشان بود به سمتش پرت کردند
از همه بالاتر مدالش را از گردنش کشیدند
و دست آخر هم همانطور لخت و عور پرتش کردند بیرون
نفر اول مسابقات شنای پنجاه متر بانوان دراستخر پنجاه متری را
پرت کردند بیرون، همانطور لخت و عور، بی شرفها، فمینیستها
فقط بخاطر یک دول کوچولو که داور احمق زیر مایوش دیده بود.
.
حمید جان اون چیز کوچولوی قهرمان داستان هم تقدیمت باد رفیق.
گفتی چشم بگذار؛ تا ده، نه تا صد بشمار.
و من چشم گذاشتم و تا ده نه تا صد شمردم.
گفتی گوش بده؛ گوش بده به من و هیچ مگو.
و من گوش دادم؛ گوش دادم به تو و هیچ نگفتم.
زبانی هم که نمانده بود. چه می توانستم بگویم وقتی زبانی نبود.
مغز را هم که ترید کرده بودی.
خودت شخصا مغز را ترید کرده بودی یادت هست؟
همه چیز برای تو بود، تو همه را برای خودت برداشتی
و من خوب بودم بهترین بودم مهربانترین بودم، یادت هست؟
حالا تو هم دختر خوبی باش کمی مهربان باش تا من بتوانم دستی به پاچه برسانم.
خوب؟
.
عزیزم، کمی عاشقم باش.
اگر می خواهی مرا از خواب بیدار کنی آرام آرام بیدارم کن
کمی نوازشم کن
یا مثلا اسمم را صدا بزن
در کل گوگوری مگوریم کن
بهم بگو: جوجو جون، عزیز! پاشو از خواب
یا اگر اینها را نمی پسندی بلند صدایم کن
بگو هوی مرتیکه لندهور پوشو لنگه ظهره
داد بزن، هوار بکش، جیغ بزن یا موهایم را بکش حتی رویم آب بپاش اگر دوست داری
هر کاری، هر کاری دوست داری بکن فقط جان من پایت را از روی اونجایم بردار.
.
هیچگاه، هرگز. . .
این بیماری دارد شما را می خورد، تحلیل می روید هر بار
باید عملتان کنیم، ببینیم چتان شده
عمل پیچیده ای است. شانس زنده ماندنتان بیست، سی درصد بیشتر نیست....
بر می خیزم، حرفهای این دکتر احمق در گوشم زنگ می زند
مردک حرف مفت می زند؛ هیچی حالیش نیست، نمی فهمد مثل باقی دکترها
من نخواهم مرد، هیچگاه هرگز نخواهم مرد. این بیماری هم چیز مهمی نیست اصلا بیماری نیست
خیلی هم طبیعی است که تحلیل می روم. باید خودم یک فکری برای همه چیز بکنم؛ هیچ کس نمی فهمد، هیچ کس.
خودم را به خانه می رسانم که از مرکز شهر دور است، دور
باز وقتی نبودم پسر، دخترم آمده اند سرم بزنند از دسته گلی که مثل همیشه درب خانه گذاشته اند می فهمم
زنم که هیچ سراغی دیگر از من نمی گیرد، پتیاره معلوم نیست با چند نفر سَر و سر دارد، خودم تکلیفش را روشن می کنم، اول اما یک فکری باید برای کرمها بکنم که دارند چشمم را در می آورند.
شب جمعه یازدهم مرداد سال هشتاد و شش است و من درست یکسال و سه ماه و دو روز و چهار ساعت و سیزده دقیقه است که مرده ام.
.
گفتم: بانو واقفند به امور، خودشان جهاندیده هستند و جهاندار
بانو بزرگتر از حدود ما رعیت جماعتند
می فهمیم خودمان با این فهم ناقصمان، بانو از اسب افتاده اند از اصل که نیافتاده اند؛ اما خوب است بانو نیز شرایط را بسنجند، سواد هیچ قریه ای پیدا نیست. شب هایل است و مرکب زایل و بانو غریب...
رفیقم پرید وسط حرفم و گفت: اَه . . .چقدر لفتش می دی بیبین آبجی! زرت اوتولت که قمسور شده، بگو خب. هیچ راهی نداری جز راه حاجیت. حالیته که. پس پاشو بیا این شاتو بزن روشن شی تا بعد. . .
دیروز حس کردم یک مثلث شده ام
حس جالبی بود
سه ضلع داشتم نه کم و نه بیش، همین خیلی زیبا و ساده
اما حیف، هر چه گشتم دولی نبود
امروز قصد دارم متوازی الاضلاع شوم
تا فردا چه پیش آید.
.
همینجوریش هم تابستان است و
عرقریزان است و
بوی چاک کان
که می دانید
دیگربرما نپسندید که تنبانمان را هم بادبان کنند.
.
امروز می خواهیم یک حرف سیاسی اساسی از خودمان بفرماییم
یک حرف سیاسی متین و محکم
یک حرف سیاسی که فوراً مشهورمان کند در تمام بلاد، یک هزار کامنت برایمان بیاورد و حدقل دویست لینک ازمان صادر کند.
می خواهیم یک حرف سیاسی بفرماییم که فوری وبلاگمان را فیلتر کنند و بلافاصله روشنفکر شویم (با مدرک رسمی) و همه جا اسممان را تکریم کنند.
می نویسیم همین امشب یا حد اکثر فردا یک پست سیاسی می دهیم که چهار رکن هفت اقلیم خدا را بلرزاند ولی گفته باشیم اگر ما را به جرم حرف سیاسی گرفتند همه اعترافات تلویزیونی خودمان را از حالا تکذیب می کنیم.
امشب که کمی کسالت مزاج داریم ولی فردا یا حداکثر پس فردا از خودمان یک حرف سیاسی مهم می فرماییم...
فردا یا پس فردا، حداکثر تا آخر هفته بعد ما یک حرف . . .
اصلاً شما که غریبه نیستید ما بلکل تخم نمی فرماییم که به زودی یک حرف سیاسی مهم و اساسی بفرماییم و گر نه یک حرف سیاسی از خودمان می فرمودیم که. . .
.
کاش می توانستم به عمق افکارت پی برم
بی شک افکار بلندی داری
مستدام باد
اما خودمانیم هیکل ردیفی هم داری
مگر الکی بود این مقام، کلی دوندگی کرده بود، کلی رشوه داده بود به دربان بارگاه کبریا تا امضای حکمش را گرفته بودند. حالا مثل خر مانده بود در گل قرار بود جابلیق (ملک مقرب) راهنماییش کند که در صحرا گم و گور نشوند ولی سر قرار نیامده بود تازگیها اینطور شده بود همه چیز در بارگاه الهی بهم ریخته بود و او نمی دانست چرا. حالا او مانده بود با این مردم بدبخت بیچاره و یک دریای بزرگ از یکطرف و کل لشکر اون فرعون خدا نشناس که تیز کرده بود که همشان را کلا به سیخ بکشد.
هر چقدرم زور میزد جبرییلم ظاهر نمی شد لامصب حتما دو تایی با جابلیق رفته بودند خاک تو سری کنند
با خودش گفت:اه، لعنت به قبر پدرت جابلیق بی شرف حالا چیکار کنم من که نمی تونم نیل به این عظمت رو بشکافم با این چوب دستی لعنتی که فقط بلده صدای اژدها در بیاره. . .
که ناگهان نیل شکافته شد و قوم بنی اسراییل به سلامت از دریا رد شدند و او شد یکی از بزرگترین پیغمبرهای همه زمانها که خودتان می دانید.
ولی هیچ کس هنوز نفهمیده است که این کار بالاخره کار هری پاتر بود یا اسمشو نبر امیدوارم در کتاب ششم معمای 2700 ساله حل شود ولی من خودم شخصاً دوست دارم بدانم دامبلدور زنده است یا نه...
.
می گویم: ورای باورهای انسانی است آفرینش، نمی گنجد حتی به وهم و هیچگاه هم نخواهیم دانست و این جهالت خود عظیم موهبتیست برای آدمی که دایره فهمی ناقص دارد و درکی محدود
می گوید: خوبی...شام می خوری؟
می گویم: خوب، غرق شده در دریای جهالت ازلی آویزان به باورهای غلط
می گوید: قورمه سبزی داریما، بیارم؟
می گویم: باورمان داده اند که الفاظی را بخوانیم و باور کنیم، باورمان داده اند می فهمی؟
می گوید: نه وا الله . . .زود پزی نیستا تو قابلمه چدنیه از صب ریز ریز پخته
می گویم: همین است دیگر زندگی در سطح، در اولین لایه ها طوری که هیچ عمق نداشته باشیم، باورمان داده اند دیگر باورمان داده اند
می گوید: آره. . . آره. . . خب با. . .باور. . . باورمان دادن
می گویم: راسی اقدس ترشی داریم ازونا که مامانت انداخته بود؟
می گوید: باورمان داده اند، باورمان داده اند. هان چی؟ چی؟
می گویم: نه نه، قورمه سبزی رو بیار با ترشی تا من بیرجاممو بپوشم
می گوید: ها؟ باورمان داده اند، نه؟ باورمان داده اند
می گویم: اقدس اقدس جون بسه دیگه باشه هر چی تو بگی پوشو غذا رو بیار
می گوید: خب باشه. . . باورمان داده اند ها؟ خب خب چی؟باور. . .
.
آخوند ده گفت: خدا را در بهترین چیزهای عالم می یابید
و مش غلام حسین سه روز بعد ترکید و مرد
بیچاره نمی دانست بعد از سه روز تفتیش اونجای عالیه خانم
خدا هم با آنهمه کرم و بزرگی بالاخره قهرش می گیرد.
.
می رفتیم،
نه آنچنان تند که پای آبله از رفتن
و نه آنچنان آهسته که زود از رفتن کسل شویم
فقط می رفتیم
می رفتیم تا انتهای راه را ببینیم
می خواستیم به ابدیت بپیوندیم
می رفتیم تا تمام نا تمامها را به آخر رسانیم
تا لذت رسیدن را درک کنیم
می رفتیم تاهیچ از ما نماند
و زمان رد پایمان را گم می کرد
به چه سو می رفتیم
چرا می رفتیم
پای افزارمان چه بود
و هزار چرای دیگر را
نمی گوییم تا کانت بسوزد، مرتیکه فوضول.
.