کاش می دانستی چقدر دلم بند دلت است
کاش می دانستی چگونه چشم به چشمت دوخته ام
کاش می دانستی همۀ ذهنم پر است از ذهنیاتت
کاش می دانستی چگونه وقت راه رفتن همۀ ارکان وجودم را به لرزه می آوری
کاش می دانستی هرگاه چشم می بندم پرهیب تو در نظر آیدم و هرگاه چشم می گشایم آرزوی دیدار تو را دارم
کاش می دانستی. . .
کاش همۀ اینها را می دانستی
آنگاه دیگرگونه می نمودی
آنگاه. . . آه
کاش می دانستی آنگاه هیچگاه دیگر جلوی من با این زیرشلواری و این دمپایی کهنه هات نمی رفتی مستراح ته حیاط خیر سرت گند بزنی به خونه، زنیکۀ عوضی!...
.
سرش را در دست گرفت که از صبح درد می کرد
فکر کرد: . . .گرده شیرینی.
شقیقه هایش را مالید و با پاهایش کمرش را خاراند
هنوز ظهر نشده بود
حتی صبح هم نشده بود
از پارسال همینجور بود
آسمان به رنگ خون بود، سفید استخوانی
با ابر های درشت هالوژنی
سعی کرد پرواز کند
چقدر آسان بود پرواز
بال گشود و روی خورشید نشست
خورشیذ می درخشید
به رنگ صورتی اکلیلی
سرش درد می کرد
شکمش باد داشت
رویش نمی شد روی خورشید خودش را سبک کند
همه جا پر بود از گازهای گلخانه ای
و شیشه های نیم خورده ودکا
کاش عرق بود، سگی
کاش مزه بود، خاک
کاش ...
هنوز ظهر نشده بود
عصر دیروز هم حتی
بالهایش را کند و از همانجا شیرجه رفت تو کاسه سوپ
کسی جیغ کشید
کسی فحش داد
سوپ داغ بود
مرگ نزدیک
و مگس عاشق.
.
می گویم: چه زیباست امشب نگاه کن ماه را، به اندازه پنجره بزرگ شده است
می گوید: ببین این لباسه بهم میاد امروز با فخری خریدیم
می گویم: ...آ...آری ... اما تو نیز ماه را نگاه کن لختی، که به خورشید پهلو می زند امشب
می گوید: ببین این کمربندرو ببندم بهش یا نه؟
می گویم: نمی . .. نمی دانم، من اما امشب محو جمال ماهم به این زیبایی...
می گوید: نکنه چاق شدم، نیگا کن ببین چاق نشدم
می گویم: نه نه نه اصلا، زیبایی چون ماه شب چهارده
می گوید: هه ... یعنی مث ماه گرد شدم... یعنی چاق شدم... زشت شدم ....دیگم دوسم نداری هان هان؟
می گویم: نه که اینها که گفتی هیچ کدام نیست زیبایی بسان همین ماه امشبی زیبا و جذاب
می گوید: گه زدی دیگه ماله نکش من چاقم هان؟ من گردم هان؟ من زشت شدم زشت همه کس و کارته مرتیکه #$%$*#@$
می گویم: اِ... اقدس جون چرا فحش میدی .... اِ... چرا درو بستی .... وا کن اقدس جون وا کن
می گوید: %#@#$# ، &%#@#&*، $@#$@ . . . .%%#&....
می گویم: اقلا اون سوییچو بنداز تو ماشین بخوابم سرده می چام.
.
کویر زیبا بود
همیشه زیبا بود
کوههایی بودند در دوردستها که سر به خورشید می ساییدند
کوههایی زیبا و رویایی
ولی او فرزند کویر بود
فرزند سرزمین بی سایه
فرزند سرزمین تک خورشید
و امشب ماه چقدر بزرگ است
و نورانی
و او خاطراتی را بیاد می آورد
از آتشی گرم که در دورهای ذهنش هنوز مشتعل بود
آنها دو تن بودند
خودش را می دید که چگونه مست بود از حضور
از حضوری که می پنداشت کاش ابدی باشد
که نبود
گویی بلایی نازل شد و او را دوباره به تنهاییهایش پیوست
آتش بود که از هر طرف زبانه می کشید
امشب او به پیشواز آتش و جنون می رفت
جنونی که به جان میزد
و آتشی که از هر طرف می سوزاند و پیش می آمد
و خاطراتی از اویی که که روزی بود و دیگر نیست
چه خوش بود این آتشی که می سوخت و می سوزاند
چقدر در آرزوی چنین شبی سر کرده بود
شب وصل
می سوخت
و چه شیرین بود
دُم به سر کوفته بود
عقرب عاشق.
.
ما قاطرها باربرهای شریفی هستیم
اما موجوداتی هستیم بسیار لنگ در هوا
که نمی دانیم به نجابت مادریمان بنازیم
یا به خریت پدریمان*.
------------------------------------------------------------------------
*- در راستای شفاف سازی و در راستای نیات همه عزیزان محترم موارد ذیل قابل ذکر است:
۱- ما قاطرها نتیجه ازدواج قانونی و شرافتمندانه مادرمانیم با پدرمان.
۲- مادرمان مادیان بسیار زیبا و اصیلی بود.
۳- پدرمان هم خدا بیامرز مرد زحمتکشی بود.
۴- خر خودتی.
۵- خب بالاخره هر کسی یک عیبی دارد خب.
۶- اما ما بسیار قاطرهای خوبی از آب در آمدیم ها.
.
داوود هیچگاه واقعا پیامبر نبود
میکل آنژ هم هیچگاه مجسمه ای نساخت
داوود یکی از کفار معروف زمان بود
میکل آنژ هم یک کشیش ساده بود
و از قضا این دو با هم آشنا بودند
داوود عادت داشت برای اینکه میکل آنژ را اذیت کند
لخت بگردد و کفر بگوید
و میکل آنژ معتقد بود بالاخره روزی خداوند داوود را عذاب می کند
و وقتی آن روز آمد
داوود سنگ شد و میکل آنژ معروف.
.
آخوند ده گفت: به هر طرف که رو کنید روی خدا همان سو است
و مش غلام حسین سه روز بعد ترکید و مرد
بیچاره هیچ طرفی پیدا نکرد که راحت بشاشد
و صورت خدا را نجس نکند.
.
می گویم: عجیب حالی دارم امروز، می دانی چگونه ام؟
می گوید: خو. . خو. . خوبی به خدا، فقط اون جوراب سفیداتم بپوش
می گویم: فردا نیز بسان امروز خواهم بود، دیروز اینرا اندیشیده ام
می گوید: آره، آره خوبه خب جوراب سیاهاتم خوبه
می گویم: چگونه است بودن ما میان این هیاهوی آدمیانی که می آیند و می روند
می گوید: اصلا من نمی دونم هر جورابیو که دوس داری بپوش فقط بجنب بلیط گیرمون نمیادا
می گویم: و در این آیند و روند است که جان ما فرسوده می شود تا بدانجا که چیزی از ما نماند
می گوید: نه نه .... خب اصلا هر جور دوس داری می بنده ها بلیط تموم میشه ها
می گویم: و جان ما را در بوته آزمایش الهی چنان می آزمایند که جز خاکستر گرمی از ما بجای نماند
می گوید: باشه حالا بیا بریم اصلا با دمپایی بیا، بیا دیگه
می گویم: اِ. . . اقدس. کت شلوار زرشکی آخه با دمپایی آبی نمی شه که آخه
می گوید: می آید یا نمی آید را بدان سو گذار که این عمر چند روزه را مهلت اینگونه شکیات نیست
می گویم: باشه اقدس جون اصلا بریم . . . اه این جوراب سیاهام کو دیر شد
.
می گویم: می دانی تنهایی در عمق جان آدمی ریشه می دواند و پوک می کند
می گوید: آخیش چرا تنهایی بیا سرتو بزا رو پام قربونت برم
می گویم: تنهایی باری است ازلی که حضرت حق می خواست به تجربتش بنشینیم
می گوید: آخیش بازم تنها بار بلند کردی کمری شدی
می گویم: تنهایی آری هیچگاه به کسی دلی خوش نکرده ام که دل خوشم کند
می گوید: دلت خوشه ها کی به کیه خودمونو عشقه
می گویم: که می داند که راز دل من چیست این نام دار ننگین ملوث
می گوید: آره آره میگم جمعه بریم اوین درکه دل و جیگر بخوریم هوس کردم
می گویم: هوس آری هوس بود که در ازل بدین دیر خراب آوردمان
می گوید: خیلیم بد نیستا یه نقاشی می خواد یه دس مخده نو
می گویم: اه راس میگیا اقدس، صب میگم اوس حسین بیاد یه نیگایی بندازه به خونه
می گوید: آره حالا پا شو بیرجامتو بپوش اون کتاباتم ور دار همش پولتو میریزی دور
می گویم: راسی اقدس شام چی داریم
می گوید: خوراک ژیگو با سس قارچ یونانی
می گویم: پس قربونت اون تنگ عرقم بذا بقلش
و اقدس چه پاسخ خواهد داد، آیا ؟
در آینده خواهیم دانست. . .
ساعت شش صبح،
تلفن خانه زنگ می خورد،
از خواب می پرم،
(حتما خبر کسی را می دهند که اینموقع صبح تلفن می کنند)
گوش تیز می کنم،
پدرم پس از لختی پاسخ می دهد:
الو، بفرمایید. . . سلام. . . ممنون. . . آه تویی زری جان،خوبی. . .
ای بابا. . . خوب مام الان میآیم.
نیم خیز می شوم، می نشینم.
تنها زری جان ذهن من زن عموی عزیزم است، آخ نکنه. . .
خبر مرگ. . .
بور می شوم، غم می گیرم، بغض می کنم.
کی بود؟
مادرم است که می پرسد.
هیچی زری دختر عمت بود، باباش مرده، بنده خدا پیر مرد.
.
.
.
لبخند می زنم،
آسوده به خواب میروم.
در زمان قاجار مستشاری انگلیسی را به ایران فرستادند تا تحقیق کند که چگونه می توان مردم ایران را استثمار کرد. پس از چندی مستشار انگلیسی به ملکه نامه ای نوشت بدین مضمون که: علیا حضرت ملکه به سلامت باشند، ملت ایران بسیار دانا و سلطه ناپذیزند چرا که کتاب قانونی دارند به نام قرآن و هر روز مردم چندی از این کتاب را می خوانند و ملتی که برای هر چیز قانونی دارد و هر روز هم آنرا می خواند و حتی مبادرت به حفظ آن می کند را نمی توان استثمار کرد.
پس ملکه یکی از لردهای با تجربه و سیاستمدار را به ایران فرستاد تا این گره را باز کند و راهی برای به زیر سلطه در آوردن ایرانیان بیابد. فرستاده دوم فردای روزی که به ایران آمد نامه ای در چند سطر برای ملکه فرستاد بدین شرح:
علیا حضرت ملکه به سلامت باشند، اوامر اجرا گردید، راههای نفوذ و استثمار ایران از شماره خارج است، ایرانیان مردمانی نادان و سلطه پذیرند چرا که کتاب قانونی دارند به نام قرآن و هر روز مردم چندی از این کتاب را می خوانند و حتی مبادرت به حفظ آن می کنند در حالی که این کتاب به زبانی غیر از زبان ایرانیان است و اینان هیچ از آنرا نمی فهمند.
بیا سر بر سینه هم بگذاریم و سیر گریه کنیم
بیا عظمت دوست داشتن را پاس بداریم
چونان که بر ساحلهای دور مردمان عظمت دریا را
و چونان که بر حاشیه کویر نزدیک، دیگران صداقت دنیا را
دوست دارم اشک تو را بر گونه من
و ناله مرا بر سینه تو
دوست دارم سر بر سینه هم بگذاریم و سیر گریه کنیم
و پس از این لحظات زیبای روحانی
بیا به افتخار خودمان چند بار هورا بکشیم
و چند میز گرد در باب خودمان با خودمان برگزار کنیم
پس از آن چند نشست و همایش
و در هر کدام با افتخار برای خودمان پپسی باز کنیم
بیا دلایل و مسایل دوست داشتن را بررسی کنیم
و چند کتاب و مقاله در این باب منتشر کنیم
و بعدها، خیلی بعدها
وقتی دنیا از تب و تاب این واقعه عظیم افتاد
ما بیاد خواهیم آورد که چرا روزی
سر بر سینه هم گذاردیم و سیر گریستیم
همیشه دلیلی برای یافتن هست
همیشه می شود به نتایج و آمار رجوع کرد
پس بیا سریعتر همدیگر را دوست بداریم
آخر من یک کتاب آماده چاپ دارم در باب دوست داشتن
فقط جلوی تقدیم به... جای اسمی خالی است
که میتواند اسم تو باشد