از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد،
از همان دوشنبه شب كذايي كه همه تان مي دانيد...
امشب گويا بيست و چندم شهريور ماه است. دقيق نمي دانم، حساب روزها را گم كرده ام
ولي از بيست و سوم ارديبهشت تا همين نيم ساعت پيش طول كشيد؛
تا رمز و راز هايي كه بايد را فرا گرفتم، همين نيم ساعت پيش توانستم
همه چفت و بستها را باز كنم...
بالا خره خودم به دست خودم همين نيم ساعت پيش ممه بندش را،
چفت و بست ممه بندش را باز كردم...
..
.
اكنون او رفته است.
خودم روانه اش كرده ام.
لاكردار ممه هايش از مال خودم هم كوچكتر بود.
بايد رمز و راز شناختن ممه دانهاي ابري را فرا بگيرم، چند ماه عمرم هدر شد.
.
گام که بر می داری تا دور دستها کوه و دشت
سر بر می آرند که آخرین آیت پروردگار را
بنگرند بر روی زمین
می پندارم که کوه و دشت را به زیبایی ِ
آخرین آیت آفریدگار چه کار
همانها که امانت ازلی را به دوش چون منی
انداختند
و من وارث این امانتم
و چه زیباست وارث امانت ازل بودن
که از ازل دل در گرو وهمی موهوم ببندی
که تو نه وهمی و نه موهوم
و پنداری که از ازل بوده ای
ای آیت زیبای زندگی
. . .
ببین چه رمانتیک شدم
ببین...
ببین
نه جون من ببین؟
حال کردی؟
خوب حالا خودت اینو باز کن، من هیچوقت
نتونستم چفت و بست این ممه بندتو باز کنم ...
.
رود می خروشد
از میان
کوهستانهایی سخت
و آب رنگ خاک را با خود همراه کرده است
بر تختی
می نشینیم بر کناره رود
بوی رود می آید و باد
می پندارم که از این بالاترَک رود مهربان
است
از
سر بالایی کنار تخت جفتی بالا می کشند
و تو می خندی
به جفتی که از جفت گیری
کنار رود خروشان می
آیند
به هر کجا
که رو می کنی
می
فهمی کجا نشسته ای
بر تختی، کنار رودی
که می خروشد
اینرا تابلوهای دور و نزدیک فریاد می کنند
نمی گذارند
در حظ بودن
کنار رودی
که خاک را
با خود همراه کرده است
و می خروشد
غرق
شوی
همه جا اسامی یکسان به زبانهای مختلف
غافلگیرت می کنند
و تو می خندی
و جهان می
خندد
شاید به
خاطره جفتی که از سر بالایی کنار تخت
بالا می کشند
همان جفتی که از جفت گیری موهومشان
کنار رود خروشان می آیند.
ما هر دو هم زمان رو بر می گردانیم
تا آنها ما
را نبینند
فکر می کنیم شاید شرمشان بیاید
از
این که در تمام مدت ما اینجا نشسته بودیم
از
اینکه همه آن اصوات و ناله ها را شنیده ایم
از
اینکه سایه های بهم آمیخته شان را دیده ایم
می
دانیم شرمشان می آید و رو بر می گردانیم
هر دو، هم زمان رو بر
می گردانیم
به ما می رسند
مرد دارد زیپ شلوارش را بالا می کشد
و زن
سینه بندش را جابجا می کند
شرممان
می آید
از
اینکه ما را به تخمشان هم حساب نکرده اند
شرممان
می آید...
.
اینجا را همه
می شناسند
اینجا را همه
می دانند
اینجا همه می
آیند، همه می روند
دیوارها همه
تا نیمه نم کشیده اند
و یادگاریها،
یادگاریها انگار تمامی ندارند
و فحشها و
فحشها
و درب را
زنگار زمان ضایع کرده است
و مشام را
بوی همیشگی
آی فضلای
لایق قرون و اعصار!
های زعمای
شامخ زمان و ادوار!
آه...
چاره ای
نیست...
اینجا هیچ کس نشسته نمی شاشد...
.
باران می آید
همه جا را
بوی نم برداشته است
به خانه می
روم از راه هر روزه
زنها هم همه
زیر باران می آیند
زنها زیر
باران با هیچ کس نمی خوابند
باید شعرها
را تغییر داد
جور دیگر
باید باشد
زیر باران
باید رفت
زیر باران
باز هم باید رفت
زیر باران
آنقدر باید رفت تا جان از کان بدر شود
شهر را بوی
باران و زن و سهراب برداشته است
شرط می بندم
سهراب زیر باران با هیچ زنی نخوابیده است
یا اگر
خوابیده؛ هر کدام در اتاقی جدا بوده اند
هیچ کس را
ندارم تا زیر باران با او بروم
زنها همگی در
خانه خوابیده اند
همه دارند
سرشان را می شویند
با شامپو
گــُه رنگ
باید امشب
زیر باران با یکی بخوابم
با هر کس که
شد
با هر زنی که
شد
می خواهم هر
جایی شوم
هر جایی که بشود
باران می آید
و من عموما
#@$ شعر می گویم
و از آن بالا
به شدت کفتر می آیه...
.
بر آستان
کدامین نگاه بیاسایم
که تن فرسوده
ترین مردمان دنیایم
آنک طلوع
کدامین ستاره نوید صبح خواهد داد
دیر گاهی است
شب در دشت چشمانم لانه کرده است
و طلعت رخسار
هیچ غریبه ای را مجال نزدیکتر شدن نیست
و من آویخته
ام،
و کسی با من
نیست
گویی تنها
من، همزاد دیرباز خود باشم
و روز را
چشمی به انتظار ندارم
که دیرگاهی
است خورشید آشنایی در نزدیکی
درخشیدن
نگرفته است
که این خسته
خاطر را
به گرمی نیم
نگاهی آتش به جان بیافروزد
و درون بسان
تفتیده چالهای هیزم گران کهن می سوزد
وای به روزی
که کسی دستی بر این داغ گذارد
که می
سوزاندش شعله ام، روزگار
و من اینگونه
ام
آویخته بر
جایی
و گردگون، بسان نیمه ماهی بر آسمان... *
...
*- برگی از
دفتر خاطرات یک تک ممه تنها.
هر عاشقی از معشوق به چیزی خوش بود
مجنون از لیلی به سویی
و فرهاد از شیرین به کویی
وامق از عذرا نامی می طلبید
و خسرو از شیرین، کامی
رومئو به ژولیت زنده بود
و تریسدان به ایزولد
و من...
و من تنها از تو یک چیز می خواستم
من که از عشق تو دیوانه ترین بودم
من که در کوی تو سرگشته ترین بودم
من...
تنها از تو می خواستم
که صبح ها، بگذاری من کمی بخوابم
و خودت به آژانس تلفن کنی
قبل از آنکه زنم از شیفت شب برگردد.
.
بیا با هم در
غبارها گم شویم
و به دورها
یی برویم که ما باشیم و نه هیچ کس دیگری
بیا در
غبارها گم شویم...
و در آن دوردست
ها
تو لباسهایت
را در آوری
به سینه بندت
که برسی
من
بادکنکهایی را که آن زیر پنهان کرده ای با ناخن بترکانم
و تو سرم جیغ
بزنی
و در عوض
ناخنهایم را یکی، یکی با انبردست بکشی
و من از ترس
جانم بادکنکهای جدیدی برایت باد کنم
از انواع خوب
خارجی
بزرگتر از
قبلیها
از جنس مرغوب
که آنتی ناخن باشد و ضد خش
و تو شاد
بشوی
و خودت،
به خواست
خودت،
باقی
لباسهایت را هم در آوری...
.
افریقا مهد
تمدن جهان بود و آتلانتیس مهد تکنولوژی. افریقا انواع حیوانات را به آتلانتیس صادر
می کرد و از آنطرف هسته های تکنولوژیک وارد می شد. کار تجارت حیوان رونق بسیاری
داشت.
ناخدا یک
کشتی دیگر بار زد، همه رقم حیوان بود، جفت، جفت.
با خودش عهد
کرد که در سفر بعدی دو سه جور دایناسور هم همراه ببرد؛ قاره جدید تشنه این حیوانات
عظیم بود...
در بارگاه
کبریا همه چیز به هم ریخته بود. خود باریتعالی دو سه روز به زیارت بقاع متبرکه
رفته بود، با کارت سوخت قرضی...
اسرافیل در
اتاق فرمان نشسته بود و در این دو روزه دکمه و کلیدی نبود که امتحان نکرده بود؛ می
خواست کانی از این مردمان نافرمان بدرّد که در هیچ عذاب الهی ندیده باشند. می خواست
همه را بیچاره کند به تقاص اینکه آدمهای عوضی یک چیزی میان پاهایشان داشتند که
ملکهای مقرب نداشتند. به تقاص اینکه آدمها دایم به جای عبادت و بندگی حضرت، داشتند
با آن چیز مسخره شان ور می رفتند. به تقاص اینکه آدمها به هم یواشکی ماچ می
فرستادند؛ کاری که در بارگاه کبریا به شدت منع شده بود...
اسرافیل دلش
می خواست همه آدمها را ریز، ریز کند. همه جور کلیدهای فرمان عذاب را امتحان کرده
بود ولی هیچکدام درست و حسابی کار نمی کرد. خداوند زیادی مهربان بود، عذابها به
بازی بیشتر شبیه بودند دیگر اینکه میز فرمان زیادی دکمه داشت و اسرافیل را گیج می
کرد...
ناخدا همه
حیوانات را شمرد، از هر حیوانی که در بازار بود یک جفت با خود داشت...
اسرافیل بالاخره
دکمه زنگ زده ای را که کار نمی کرد راه انداخت، روغن کاری کرد و سیمش را که قطع
شده بود دوباره سر جای خودش پیچید و ...
همه دنیا را
آب گرفته بود. توفانی بود که از همه توفانها بزرگتر بود حتی از توفان "کاترینا"...
اسرافیل نام این توفان را توفان "اقدس" گذاشت...
ناخدا باکش
نبود، از این توفانها صد بار دیده بود؛ این بار ولی موج بود و موج، رعد بود و رعد،
باد بود و توفان بود و باران و سیل و ساحلی که هر چه می رفت، نمی یافت...
در بارگاه کبریا اوضاع عجیب خراب بود؛ همه
چراغهای هشدار دهنده روشن بودند و آژیرها یکصدا وق می زدند و خود حضرت حق هم معلوم
نبود کدام گوری مشغول کدام لگوری ای شده بود...
...
راه حل را
جبرئیل پیدا کرد...
هیئت مذاکره
به سرپرستی جبرئیل با ناخدا که داشت توتون می جوید وارد بحث شده بودند و او از سر
حرف خود پایین نمی آمد. مردک دایم الخمر برای همه ملکهای مقرب خط و نشان می کشید...
بالاخره
مذاکرات به نفع ناخدا پایان یافت.
ملکهای مقرب
شاد و خندان به بارگاه کبریا برگشتند.
جبرئیل دیکته
می کرد و منشیها می نوشتند: حضرت نوح به فرمان خدا...
...
ظهر بود
گرسنه بودم
رستورانهای میدان انقلاب زیادی شلوغ بودند
با پول غذا کتاب خریدم
کتابهای کتابفروشی زیاد بودند
خیلی زیاد
چند تایی سپید چند تایی سیاه
قسمت کتابهای شعر خلوت تر بود
کتابی خریدم از کسی که نمیشناختم
همه کتاب پر بود از ترانه های بی سر وته
زیاد، شلوغ، درهم و بر هم و حتی زشت
فقط یک نوشته خوب آخر کتاب بود
که با اشتها خواندم:
پایان
عصر شده بود
گرسنه بودم
کتاب را بستم
نیمرو خوردم.
پ.ن: و در این متن از دول خبری نبود.
پ.ن۲: اصلا برید رد کارهاتون من خودم کار دارم.
.
در دام آدمی که افتادی
مهم نیست که پلنگ باشی یا آهو
مهم اینست که تفنگ داشته باشی...
.
رابطه من با خدا یک رابطه عمیق است
یک رابطه زیبا
هر دو...
یعنی من و خدا هر دو مان با هم رابطه ای داریم
یک رابطه خیلی اساسی
یک رابطه مهم...
هر دو هم می دانیم
هر دو هم می دانیم که دیگری هم می داند
و این خیلی خوب است
تکلیفمان روشن است
هر دو مان هم می دانیم
رابطه من با خدا خیلی، خیلی زیباست
راستش شما که غریبه نیستید
من و خدا هیچ کدام دیگری را به تخممان هم حساب نمی کنیم...
.
همه شان متهمند. به فکل کراواتشان نگاه نکنید. به بحثهای روشنفکریشان گوش ندهید. به کلمه های غریبشان، به اصطلاحات قلنبه، سلنبه و به سیاست کلامشان نیست؛ همه شان متهمند.
آقای قاضی با شکم بر آمده اش و دستمال گردن زربفتی که گردن کلفتش را پنهان کرده است، آقای دادستان با عینک دسته شاخی و نگاه سنگین، آقای وزیر با آنهمه کبکبه و دبدبه اش و محافظین درشتش، متهمند. این دو، سه وکیل مشهور هم متهمند؛ هم اولی با کت و شلوار شیکش هم آنیکی با همه کتابهایی که ادعا می کند نوشته است و هم دیگری با آن القاب اشرافی اش.به ادا و اطوار متجدد و اشرافیشان نیست، به خودنویسهای طلا و لباسهای فاخر، به هیچ کدام از اینها نیست؛ اینها همه متهمند.
هر چقدر هم ادعای بی گناهی داشته باشند، هر چقدر هم ادا در آورند؛ یک نگاه به قیافه شان بکنید؛ معلوم می شود که همه متهمند. خودشان نیک می دانند. همه صورتشان را در هم کشیده اند و سعی می کنند لبخند بزنند. ولی از سر و رویشان ناراحتی می بارد.
همه شان متهمند و خودشان هم می دانند. و یکی شان حداقل مجرم است. آری یکی از بین اینها لاجرم مجرم است و اینرا همه شان می دانند: یکی این وسط به آرامی گوزیده است و همه شان زیر دماغشان اینرا حس کرده اند.
.
او امروز جور دیگری است، از صبح مثل سایه دنبال من است، گویی بخواهد چیزی بگوید و هر بار منصرف شود. یک ماه پیش استخدامش کرده ام؛ البته قد و هیکل و
قیافه اش بود که استخدامش کرد. از همان لحظه که با برگه آگهی به دفترم پا گذاشت
می دانستم که او را استخدام خواهم کرد. بعد تر که دیپلمهای زبان و تایپ و منشی گری اش را دیدم به انتخاب خودم مطمئن شدم.
و او امروز جور دیگری است. صبح که وارد دفتر شدم به جای شرم همیشگی یک جور شیطنت، یک جور نگاه شرورِ بی پروا در نی نی چشمهایش نهفته بود؛ همان چشمهای زیبا که هر روز زمین را می نگریست، داشت وقیحانه پایین تنه من را می پایید و لبخنذی به لبش می نشاند.
او امروز کاملا جور دیگری است. هر چه فکر می کنم رابطه با منشی خلاف اصول اخلاق من است اما از طرفی این اوست که کار را دارد به آنجا می کشاند، نه من. هر چه به او فکر می کنم تصویر زنم هم کمرنگ و کمرنگ تر می شود، این اوست که دایم در ذهنم تصویر می شود، زیبا، لوند و سرکش...
از هر فرصتی برای اینکه به اتاقم بخوانمش استفاده می کنم و او هر بار که وارد
می شود نگاهش را به پایین تنه ام می دوزد و برق شیطنت و به زعم من خواهش در چشمانش می درخشد؛ همان دختر نجیب و با حیای یکماهه قبل...
غرق فکر و خیالات مگوی خودم هستم که رخصت رفتن می خواهد، هنوز ظهر هم نشده است. اینهم لابد بازی زنانه ای است، بگذار برود؛ فردا، فردا او مال من خواهد بود، همین جا، درهمین اتاق، روی همین کاناپه، زیر نور همین چراق رومیزی... در همه حالات او را با خودم تصور می کنم. در همه حالات به خصوص آنها که زنم دوست ندارد یا شرمش می آید؛ در همه حالات که حتی خودم هم شرمم می آید...
باید زودتر بروم، امروز کار به من حرام است. باید به خانه بروم، دوش آب سرد بگیرم و سعی کنم او را تا فردا به یاد نیاورم. اما مگر می شود؛ او امروز جور دیگری بود.
در راهرو ساختمان به رفیقم بر می خورم که به سمت دفترش می رود. چند کلمه بعدی و قهقهه رفیقم تمام روزم را به گند می کشاند:
خجالت بکش! با اون شورت صورتیت چرا زیپت بازه... الاغ!
.
دلم گرفته
است
از این باران
بی امان که می بارد و می بارد و می بارد
از این
کوهها، از این دشتها، از این دنیا که غبار غم بصورت نشسته دارد
از این
مردمان که می آیند و می روند و هیچشان سودای کس نیست
از شما، از
خودم، از همه دلم گرفته است
از شما دور
خواهم شد
از شما که
همه رنگید و ریا،
که همه جورید و جفا
می روم
می روم تا
شما بیدار خوابهایی ابدی باشید
که عمری در
حسرت دیدن من چشم به راه دوزید
می روم تا
تنها ترین مسافر تنهای دشت تنهایی باشم
من می روم و
تا ابد صدای گامهایم بر خاطره شهرتان یادگار می ماند
من می روم...
من دارم می
روم...
من می روم
ها...
کسی چیزی نمی
گوید؟...
هیچ کس؟...
می رما...
رفتما...
آه من می روم
و ...
ای بابا من
هی میگم دارم می رم، دارم می رم... اقلا یکی تخمش باشه...
هست؟...نیست؟...
خوب پس حال
که چنین می باشد،
من نیزنمی روم تا جانتان از کانتان در آید
تخمم باد....
.
و انسان خدای خویش را آفرید
و او را عبادت نمود
او را غذا داد
و مگسها را از عورتینش پراند
و به سر انگشت بندگی نوازشش کرد؛
سرش را جورید
و شپشهایش سترد
و دست آخر خدا
همه را به تقاص کار ناکرده جوانکی نو به جوانکی نو
در آتش حسد و جور خاکستر کرد
و دیگر گوسفند و گرگ و انسانی نماند
و خدا را هم مگس و شپش کور کرد و کشت...
پ.ن: و در اینجا ما با افتخار یک پست نوشتیم که فلسفی بود، الهی بود، کوبنده بود، خیلی خوب بود و...
و ما با افتخار نامی از دول در این پست نبردیم...
.
بسان جنگجویان افسانه های کهن راه می پیمودیم
راهی دشوار و پر خطر
و همه بدین ایمان بودیم :
همه برای یکی، یکی برای همه
نفر در نفر و صف در صف به پیش می رفتیم
با سرودی بر لب و امیدی بر دل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا کدامین را بر گزیند شاهزاده خانم شیرین بخت
تا کدامینمان در این سفر پیروز باشیم
که تنها یکی را رخصت وصال بود
تنها یکی از میان صدها هزار
همه برای یکی، یکی برای همه
و به این امید راه می پیمودیم
و من راه برشان بودم
راهی دشوار بود و خطر در کمین
به امید یافتن شاهزاده خانم
و نوشیدن شربت وصل
همه برای یکی، یکی برای همه
تا طلیعه لشکر را دیدم که زمینگیر شد
راهی به پیشمان نبود
امید ها در دلها خشکید
و کسی را یارای گریز نبود
و مرگ در نزدیکی بود
مَردَک به همه مان خیانت کرده بود
همه مان به گــُه نشسته بودیم
ما لشکر اسپرمها.
.
عاشقم بودی
اینرا به سادگی
با تمام وجود می دانستم
از طرز نگاهت
رنگ کلامت
طعم بوسه هایت
تو به سادگی عاشقم بودی
و من به سادگی نمی دانستم، چرا
تا روزی که پرسیدمت
و تو به سادگی پاسخم دادی
گفتی :
آری، عاشقت هستم
پرسیدمت :
عاشق چه ام شده ای، بانو
به امید هر پاسخی بودم
که عاشق رویم شده ای
که عاشق جانم شده ای
که عاشق فکرم شده ای
که عاشق روحم شده ای
که عاشق ...
و تو چشم در چشمم دوختی
و به سادگی پاسخم دادی:
عاشق جانور توی تنبانت شده ام...
.
این دکتر هم مثل تمامی آن دیگران است، خودخواه و نفهم. فکر می کند بیماری من هم مثل باقی این لگوریهایی است که مریضش هستند، یک بیماری جدی. بی شعور
نمی داند همه را منتر خودم کرده ام؛ با این دستک و دمبکی که برای خودم راه انداخته ام.
بی گاه می خوابم و بی گاه بیدار می شوم. همه فکر می کنند مریض شده ام. این کارها را در کتاب آن مردی خواندم که خودش را کشت، ولی من قصد خود کشی ندارم به هیچ وجه. من خودم را به مریضی زده ام که از دست این بی پدر به امان باشم؛ که اگر نه اینگونه کرده بودم، امروز مرده ام را باید دکتر و دوا می کردند. ولی مگر ول کن است. نمی دانم چه مرگش است، مردک سیری ندارد. آخر اگر همینطور ادامه بدهد هم مرا هم خودش را و هم آن طفلک معصوم را به کشتن می دهد. طفلکی مثلا به خانه بخت آمده است، مثلا قرار بوده خوشبخت باشد. فردا یکسال می شود از شب عروسی؛ بیچاره چه عذابی کشید آنشب؛ چه معرکه ای بود. من هم نفهم بودم و دل به این مردک سپرده بودم؛ نمی دانستم که همین قاتل جانم می شود...
ولی کور خوانده اند، همه شان کور خوانده اند. همه منتر منند. از خود الدنگش گرفته تا همه دکترها و رمالها و خاله خانباجی ها با آن نسخه های رنگ و وارنگشان. نمی گذارم بیش از این ملعبه ام کنند؛ نمی گذارم...
همه شان را به بازی گرفته ام، همه منتر منند، همه... *
*- بر گرفته از خاطرات یک دول.
.
تمام دنیاها را گشتم
تمام کوه ها و تمام دریاها را
تمام زمین را کاویدم
سنگ، سنگ
و خاک را غربال کردم
ذره، ذره
تمام عمر کاویدم و هیچ بدست نیاوردم
و باختم، عمری را که گذشت
و حقیقت روی از من نهان کرده بود
و من همچنان گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و گشتم...
و ناگاه در لحظه مکث بین دوبار نفس کشیدن
حقیقت را در دور دست ترین
کناره آبهای گرم دریاها یافتم
که زیبا و رویایی، بر تخته سنگ ساحل غریب نشسته بود
آری،
من حقیقت را زیر سینه بند پتیاره ای یافتم؛
که متون فلسفی می نوشت
و موسیقی کلاسیک گوش می کرد
و در همان لحظه فهمیدم
همواره در دو قدمی حقیقت بوده ام
همه دختران حقیقت را زیر سینه بندشان نهان کرده اند
.
سرم را زیر آب می کنم و کمی خودم را نگه می دارم
طعم شامپاین کنار استخر چیز مزخرفی است؛ دلم ودکا می خواهد
یک طول دیگر شنا می کنم...
دخترک باز گیلاس مرا پر می کند و با یک ورقه ژانبون به طرفم می آید...
به سلامی اش می نوشم.
دست به کمرم می پیچاند و لب به لبم می گذارد...
دلم پیچ می زند. خودم را به هم می چلانم...
...
..
.
بلند، بلند با خودم می خندم و به سمت خانه گاز می دهم.
یاد قیافه اش که می افتم خنده ام می گیرد؛ گیلاسم را برای بار چندم پر کرده بود و بغلم کرده بود...
تقصیر خودش بود که مرا هی به خودش فشار داد...
ولی صحنه بالا آمدن حبابها و بعد قیافه اش که لب بر لبم داشت دیدنی بود...
.
ای حماقت مجسم
ای نادانی جاری
ای تمامی زندگانی فانی
ای تو که نوربخش جهانی
ای برترین آرزوی نهانی
ای زیباترین ودیعت آسمانی
ای که آخر جسم و جانی
. . .
ای دول!
با تو هستم ای دول!
مخواب؛
هنوز کار داریم.
.
روزی می آیم
آری سرانجام، روزی می آیم
و چشم در چشمت می دوزم
و تمام روزهایی را که با هم بوده ایم به یاد می آورم
و همۀ جراتم را جمع خواهم کرد
و یکبار، فقط یکبار به تلافی تمام بدیهایی که به من کرده ای
با تمام قوا
زیر دماغت می گوزم
.
عشق آری، عشق
تنها عشق . . .
پاک است
و بزرگ است
زیباست...
زیباست، به مانند پستانهایت
موزون است، به مانند اندامت
شیرین است، به مانند لبهایت
سوزان است، به مانند بوسه هایت
و من عاشق تو شده ام
. . .
کاش تو هم کمی عاشقم بودی
دست کم، کاش دوستم می داشتی
کمی... آری تنها کمی دوست داشتن هم کافی بود
کمی... همین که بدانم کمی، فقط کمی دوستم داری
آن گاه،
پس از هر بار همخوابگی
هیچگاه دیگر بدهکارت نبودم
آه، ای عشق جاودان من!
زنیکۀ پتیاره!
.